رمان YOU
YOU²⁰
هیونجین و لونا پشت ماشین نشستند
لونا : برای امروز بسه... منو ببر خونه ی خودم
هیونجین : نمیشه... خطرناکه...
لونا : پس...
هیونجین انگشتش رو گذاشت رو لبای لونا : بسه... خطرناکه.. میریم خونه ی من... همین...
لونا : اما...
هیونجین : اما نداره...
لونا : فردا... برنامه داری؟
هیونجین : نه... تعطیلم... ولی پسفردا.. عکسبرداری سولو دارم..
لونا : منظورم این نبود...
هیونجین : پس چی بود؟
لونا : واقعا مافیا هستید؟
هیونجین : آره...
لونا : اون قانون که دربارش حرف میزنید چی بود ؟
هیونجین : اگه کسی با خانواده مافیا ارتباط برقرار کنه تا لحظه مرگش در اختیار خانواده مافیا قرار میگیره
لونا : چی؟
هیونجین تا وقتی برسن هیچ جوابی نداد
هیونجین با خودش: من واقعا به این دختر حس پیدا کردم... نمیتونم بیخیالش شم... باید بهش بگم. همین امشب
لونا با خودش : نه.. نه.. نه..... نمیشه امکان نداره.. بعد از اون همه بدبختی... دوباره گیر این آدما افتادم.. اون از پدرش که زندگی مادرم و پدرمو خراب کرد.. اینم از خودش... هر جور شده باید از دستش خلاص شم
- آقا رسیدید
بادیگارد در رو برای هیونجین باز کرد اما لونا خودش بیرون اومد...
لونا خواست از در پارکینگ رو به حیاط بره بیرون اما هیونجین مچ دستش رو گرفت.... و از دری که به ساختمان راه داشت رفتند.... لونا مقاومت میکرد و میگفت ولم کن... اما هیونجین هیچ حرفی نمیزد و میکشیدش... صبر هیونجین لبریز شد...
وسط پذیرایی لونا رو پرت کرد روی مبل....
هیونجین : همه بیرون...با لونا کار دارم....
نظرات (۵)