رمــان پــژواکِــ شــب
رمــان پــژواکِــ شــب 'کپ |pt²
در همین حین، در اعماقِ جنگلهایِ تاریکِ اطرافِ شهر، “جی” و “جونگوون” در میانِ درختانِ کهنسال قدم میزدند. نورِ ماه به سختی از میانِ شاخ و برگهایِ انبوه عبور میکرد و فضایی وهمآلود به وجود آورده بود. “جی” با احتیاط به اطراف نگاه میکرد، انگار که از هر سایهای انتظارِ خطری را داشت.
“مطمئنی اینجا امنه؟” جونگوون با صدایی لرزان پرسید و دستش را ناخودآگاه به سمتِ بازویِ جی دراز کرد.
جی دستِ جونگوون را گرفت و فشرد. “نگران نباش. تا وقتی من اینجام، اتفاقی برات نمیافته.” نگاهش اما همچنان هوشیار بود. “فقط… باید مراقب باشیم. زمزمههایی شنیدم. چیزهایی دربارهیِ اتحادهایِ جدید… و خنجرهایی که از پشت فرو میرن.”
جونگوون سرش را به سینهیِ جی تکیه داد. “فقط میخوام این کابوس تموم بشع. میخوام بتوانیم مثلِ قبل باشیم.”
“میدونم جونگوون..میدونم” جی زمزمه کرد و لبش را بر تارکِ موهایِ جونگوون بوسه زد. “و ما قراره بشیم. شاید… شاید راهی برایِ فرار از این تمامیتِ تاریکی پیدا کنیم.”
اما در قلبِ “اِلدوریا”، پژواکِ شب تازه آغاز شده بود و هیچکس نمیدانست این پژواک، چه فریادهایِ هولناکی را با خود به همراه خواهد آورد.
دامــه بــه زودیــــ
-لیلـــــیوم
نظرات (۳۵)