پارت-۴۵
همه سرمانو از بالا اویزون کردیمو تماشا کردیم کیارش همون کارو انجام داد سمیه جون با دمپایی افتاد دنبالشو کیارش هی میدویید دل درد گرفته بودیم از خنده:آآآی کمک دارن میکشنم ننهههه کوجاااییی نننه پسرتو کشتن بی پسر شدی
خاله مریم همونجور که میخندید گفت:سمیه جون بکشش
ڪیارش:اااییی من که ننه ندارم اقا جون تو یه چیزی بگو ارزوووو کمکککککک بیا کشتننم ارزوووووووو
من که خنده اجازه حرف زدن بهم نمیاد اقا جونم همینطور سمیه جون که نفس کم اورد نشستو گفت:تورو ارزو رو ادم میکنم
کیارشم صداشو زنونه کردو گفت:والا زنای قدیم اگه عشقشون بوسشش میکرد اونم جلو جمع سرخ میشدن دنبال پسر مردم نمیکردن وای وای چه دور زمونه ای شده
همگی بلند خندیدم و جیغ سمیه جون بلند شدو کیارش با دو اومد بالا جو که عادی شد ڪیارش بطری رو چرخوند به من و باربد افتاد:حقیقت
باربد:تو ادم حسودی هستی ولی بیشتر به چه چیزی حسودی میکنی؟
یکمی فکر کردم و بهد دو تا چهار تا کردن گفتم:به عشق تو چون خنده هات بغلت جانم گفتنت حال خوبت و خیلی چیزای دیگت فقط برا خودشه نه فقط تو به همه ی ادمای مغروری مثل تو که عشق دارن
باربد و بقیه چشاشون داشت از کاسه در میومد:ولی من عشقی ندارم'پس حسودی نکن
-بالاخره که عاشق میشی
چیزی نگفتو بطری رو چرخوند:به مهیا و اریا افتاد
مهیا: ج ح؟
اریا:جرعت
مهیا: با باسنت بنوییس قسطنتنیه
همگی خندیدم هیچ کس انتظار نداشت اریا این کارو انجام بده ولی داد انقدر خندیدم که از چشام اشک میومد اریا چرخوند: به بنیامین و الناز افتاد
بنیامین: عام ج ح؟
الناز:جرعت
بنیامین: به وحید زنگ بزنو بهش بگو دوسش داری
وحید دوس پسرش بود :بنی چه چرت خوب دوس پسرشع
بنی:چرت نیس وحید گفته الناز یه بارم بابت غرورش بهم نگفته دوست دارم
همه هینی گفنیمو به الناز نگاه کردیم:چیه اینجوری نگاه نکنین'الان زنگ میزنم میگم
گوشیشو در اوردو شماره وحیدو گرفتو گذاشت رو اسپیکر:سلام
وحید:سلام خانومم خوبی؟عیدت مبارک
الناز:مرسی تو خوبی؟عید توعم مبارک
وحید:خانم خوب باشه منم خوبم
الناز:وحید؟
وحید:جان وحید؟
الناز بعد من من کردن گفت:دوست دارم
وحید مثل اینکه شکه شده بود چیزی نگفت دلم براش سوخت:الناز خودتی؟
الناز:وااا نه پ عممه
وحید:الناز به مولا که عاشقتم فدات بشم عشقم
الناز دید دیگه داره جا باریک میکشه رفت اتاق خواب:دمت گرم بنی
بنی چشمکی زدو بطری رو چرخوند به ساناز و امیر افتاد:
نظرات