شعرخوانی زنده کارو دردریان درباره حضرت علی و دو شعر دیگر در برنامه همایون تلویزیون پارس و شعر مادر
باز کن!مادر ببین....از باده ی خون مستم آخر!
خشک شد،یخ بست،بر دامان حلقه دستم آخر!
ســـلام بـــر تـــو ای دســت خـــدا
ای دســت آســـمــان، ای دســت زمــیـــن
ســـلام بـــر تـــو ای امـیــر الـمـو مـنـیـن
کمال افتخار من اینکه پس از سالها سرگشتگی در گردابی
از خفقان خفت آفرین بندگی پس از سالها مرگ موسوم به زندگی
در خود این جسارت را یافتم که دقیقه ای چند با تو هم کلام شوم...
گــوش کــن ای حــضــرت امـــیــر!...
تو در وحشی ترین ادوار تاریخ قلب خودت را پارچه پارچه
زیر پای حقیقت ریختی...
شبهای خودت را با بیداریهای پایان ناپذیر بهم آمیختی...
کینه ی مظلومین را صمیمانه برضد ظالمان برانگیختی...
حالا کجائی ؟ کجائی ای حضرت امیر! تا ببینی که در پهنه ی
رذالت همه بیداد این محنت آباد موسوم به کره زمین
در کوره های آدم سوزی خاکستر میکنند
بجای باران برکت بار خدا بر سر میلیونها انسان بمب های آتش زا
و موشکهای مرگ افزا فرو می بارند...
در هر کنار هر نهال خدا یک چوبه دار میکارند...
صدها سینه آرزومند را در سپیده دمان خدا با تک سرفه تفنگها
مشبک میکنند و به گمنامی گورهای گمنام می سپارند...
تا بشر نبیند آنچه دیدنی ست!...
تا بشر نفهمد آنچه فهمیدنی ست!...
من معتقدم که اگر مسیح زنده می بود
بامن در ستایش تو همصدا میشد
********
هموطن خنده مکن بر رخ این حاجی خوار
صحبت از عید مکن بگذر و راحت بگذار
من بیکار که صد بار بمیرم هر روز
بالِشم سنگ و دلم تنگ و تنم بستر سوز
کت من در گرو عیدِ گذشتهِ است هنوز
هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست
همنشین من غارت زده می دیدی کیست
هفت سین من که چه سینی و چه هفت
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سرفه های تب و سرسام سکوتی دلتنگ
سفره ای خالی و سرما و سری بر سرسنگ
*******
الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی؟ چه می جویی، درین کاشانه ی عورم؟
چه سان گویم؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم؟
تن من لاشه ی فقرست و من زندانی زورم
کجا میخواستم مردن؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان بساز مرگ رقصیدم
شکست و خرد شد، افسانه شد، روز به صد پستی
کنون ای رهگذر درقلب این سرمای سرگردان
بجای گریه بر قبرم، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی
بفرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
نظرات (۱)