The midnight library
The midnight library⁸
این داستان : سلام کنی
...وقتی رورا به هوش اومد و چشم هاش رو باز کرد متوجه شد که در کتاب خونست و سولی و خانم جنی رو دید .
رورا با تعجب : چرا دوباره برگشتم بعد از ۵ سال؟
خانم جنی :چطوری یادت اومد زندگی قبلیت رو؟
رورا : نمیدونم .
سولی : حتما اون زندگی برای تو نبوده بیا دوباره انتخاب کن رورا.
رورا : ولی اونجا خیلی خوب بود.
سولی : ولی حتما لایق یه زندگی دیگه هستی رورا.
خانم جنی دوباره کتاب بزرگ رو روبه روی رورا گذاشت و کتاب صفحه به اسم سلام کنی رو آورد
خانم جنی : رورا این زندگی رو میخوای؟
رورا : معلومه خیلی دلم برای کنی تنگ شده.
و وقتی چشمش رو بست و بعد باز کرد کنی رو در دست هاش دید که داشتن با هم میرفتن بیرون
و زندگی عالی رو داشت
بعد از ۱۰ سال زندگی با کنی گربه مورد علاقش و بهترین دوستش...
نظرات (۹)