رمان لیلیوم
رمان لیلـــــیوم|کپ| Pt¹
وقتی دیگر توانی برای دویدن نداشت، خود را به تنهی درختی کهنسال چسباند. نفسنفس میزد و سعی میکرد صدای تپش قلبش را که مثل طبل در سینهاش میکوبید، آرام کند. جنگل هنوز تاریک بود، اما انگار چیزی تغییر کرده بود. آن حضور سنگین، آن فشارِ کشنده، کمی دورتر شده بود. یا شاید… تغییر شکل داده بود؟
زوزههایی که شنیده بود، حالا آرامتر، منظمتر و… آشناتر به گوش میرسیدند. غریزهای که او را به فرار وامیداشت، ناخودآگاه به حالتِ آمادهباش درآمده بود. گویی بخشی از وجودش، آن بخشِ فراموششده، آن غریزهی خفته، داشت بیدار میشد.
نگاهش را در تاریکی چرخاند. در میانِ درختانِ انبوه، چیزی شبیه به دو چشمِ درخشان در دوردست دیده میشد. خیره شده بود. منتظر.
ناگهان، سایهای از میانِ درختان بیرون آمد. بلندتر از انسان، عضلانی و پوشیده از موهای تیره. گرگینهای بود. اما نه آن گرگینهی وحشتناکی که از آن میترسید. این یکی… آرامتر به نظر میرسید. چشمهایش، همان چشمهای درخشانِ دوردست بود. در میانِ دندانهای نیشِ نمایان، اثری از خشمِ کور نبود. بیشتر… کنجکاوی بود.
گرگینه به آرامی نزدیک شد. نه با خشونت، بلکه با نوعی تردید. انگار او را میشناخت. یا شاید… حس میکرد که او هم بخشی از دنیایِ اوست.
دونده با ترس به عقب خزید، اما پایش به چیزی برخورد کرد. تکهای چوبِ خشکیده، که با شکلی غریب، شبیه به گلِ نیلوفرِ وارونه بود. «لیلیوم». ناخودآگاه دستش را به سمتش دراز کرد. گرمایِ خفیفی از آن حس کرد. در میانِ وحشتِ غریزه و فراموشی، این تنها چیزِ آشنا بود.
گرگینه که نزدیکتر شده بود، سرش را کج کرد. زوزهی آرامی سر داد، صدایی که بیشتر شبیه به یک سوال بود تا تهدید. و سپس…
«نیکی؟»
صدایی ترد، اما آشنا، از پشتِ سرِ گرگینه شنیده شد. صدایی که انگار از اعماقِ خاطراتِ فراموششدهاش بیرون کشیده شده بود.
دونده سرش را بلند کرد. در سایهی درختان، پیکری ایستاده بود. هیسونگ. برادرش. با چشمانی پر از نگرانی و اندوه.
_نوشته شده توسط جیـــزل' و لیلــــــیوم'
____________
نظرتون خوشگلا؟
نظرات (۲۵)