پارت-۴۳

بسته‌شد
بسته‌شد

صبح ساعت۷ با الارم گوشیم بیدار شدم دست و صورتمو شستمو و موهامو شونه کردم و لباس عیدمو در اوردم و پوشیدم موهامم باز رهاشون کردم گیج خواب بودم تا در اتاقم هزار بار نزدیک بود بیافتم زمین رفتم پایین بنیامینم مثل من گیج خواب بود ولی باربد سر حال بود کثافت همینجوری با همون لباسا دراز کشیدم رو مبل و با صدای بمب عید..۱۳ سه متر پریدم هوا که اقا محمود و اقا جونم خندیدن با اونا روبوسی کردمو رفتم اتاقم با همون لباسا خوابیدم نمیدونم چقدر گذشت که بیدار شدم ساعت ۳ بود دست و صورتمو شستمو یه برسم به موهام کشیدم و رفتم پایین همه بودن با همشون روبوسی کردمو کنار ارام جون نشستم:عزیزم زنگ میزدی بابابزرگت تولدش تبریک میگفی
-باشه ارام جون
-امیر؟
امیر:جانم؟
-بیا اتاقم
امیر باشه ای گفتو با هم به سمت اتاقم روانه شدیم:صدات کردم زنگ بزنیم بابابزرگ تولدش تبریک بگیم
امیر:اها خوب باشه بزنگ
گوشیمو برداشتمو شماره بابابزرگو گرفتم سع تا بوق خرد که جواب داد من و امیر دوتایی شروع کردیم: تـــولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک
-سلااااام پدربزرگ عزیزم تولدت مباااااررددڪ
بابابزرگ:سلام نوه خوشگلم مرسی خوشگل من'خوبین؟
-فدات شم خوبیم شماها خوبین؟عا راسی عیدتم مبارڪ
بابابزدگ:شکر ماهم میگذرونیم عید توعم مبارک کی میاین بابا؟
-شکر'اوم شب راه میافتیم بابابزرگ به همه سلام برسون گوشی با امیر'فدات شم خداحافظ:)
امیر:سلام حاج اقا خوبین؟تولد و عید شما مبارک
امیر همیشه بابت اخلاق بابابزرگ بهش میگف حاج اقا:سلام پسر مرسی گل پسر مامانت اینا اومدن تو نیومدی قهری؟
امیر:نه بابابزرگ قهر چی شب با ارزو اینا میایم دیگه
بابابزرگ:بیاین خوش اومدین'من برم سرکارم سلام برسون به ناصر اقا و بقیه خدانگهدارت پسرم:)
امیرم خداحافظی کردو گوشیو گرفت سمتم:بریم
در اتاقو باز کردمو رفتیم جا عمو فرامزم خالی شماره ای چیزیم ازش نداشتم هییی بیخیال افکارم شدمو رفتم پایین نگاهی به جمعمون انداختم:عمه فاطی'شوهر عمه موسی' ساناز'الناز'عمو فرزین'زنعمو سحر' شیدا'ارام جون'بابا'امید'اوا'بنیامین'باربد'کیارش'عمو مهدی(عموی بابام)'خاله میرم(زنعمو بابام)'ڪیارش'سمیه جون'اقا محمود'امیر

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

پارت-۴۳

۱ لایک
۰ نظر

صبح ساعت۷ با الارم گوشیم بیدار شدم دست و صورتمو شستمو و موهامو شونه کردم و لباس عیدمو در اوردم و پوشیدم موهامم باز رهاشون کردم گیج خواب بودم تا در اتاقم هزار بار نزدیک بود بیافتم زمین رفتم پایین بنیامینم مثل من گیج خواب بود ولی باربد سر حال بود کثافت همینجوری با همون لباسا دراز کشیدم رو مبل و با صدای بمب عید..۱۳ سه متر پریدم هوا که اقا محمود و اقا جونم خندیدن با اونا روبوسی کردمو رفتم اتاقم با همون لباسا خوابیدم نمیدونم چقدر گذشت که بیدار شدم ساعت ۳ بود دست و صورتمو شستمو یه برسم به موهام کشیدم و رفتم پایین همه بودن با همشون روبوسی کردمو کنار ارام جون نشستم:عزیزم زنگ میزدی بابابزرگت تولدش تبریک میگفی
-باشه ارام جون
-امیر؟
امیر:جانم؟
-بیا اتاقم
امیر باشه ای گفتو با هم به سمت اتاقم روانه شدیم:صدات کردم زنگ بزنیم بابابزرگ تولدش تبریک بگیم
امیر:اها خوب باشه بزنگ
گوشیمو برداشتمو شماره بابابزرگو گرفتم سع تا بوق خرد که جواب داد من و امیر دوتایی شروع کردیم: تـــولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک
-سلااااام پدربزرگ عزیزم تولدت مباااااررددڪ
بابابزرگ:سلام نوه خوشگلم مرسی خوشگل من'خوبین؟
-فدات شم خوبیم شماها خوبین؟عا راسی عیدتم مبارڪ
بابابزدگ:شکر ماهم میگذرونیم عید توعم مبارک کی میاین بابا؟
-شکر'اوم شب راه میافتیم بابابزرگ به همه سلام برسون گوشی با امیر'فدات شم خداحافظ:)
امیر:سلام حاج اقا خوبین؟تولد و عید شما مبارک
امیر همیشه بابت اخلاق بابابزرگ بهش میگف حاج اقا:سلام پسر مرسی گل پسر مامانت اینا اومدن تو نیومدی قهری؟
امیر:نه بابابزرگ قهر چی شب با ارزو اینا میایم دیگه
بابابزرگ:بیاین خوش اومدین'من برم سرکارم سلام برسون به ناصر اقا و بقیه خدانگهدارت پسرم:)
امیرم خداحافظی کردو گوشیو گرفت سمتم:بریم
در اتاقو باز کردمو رفتیم جا عمو فرامزم خالی شماره ای چیزیم ازش نداشتم هییی بیخیال افکارم شدمو رفتم پایین نگاهی به جمعمون انداختم:عمه فاطی'شوهر عمه موسی' ساناز'الناز'عمو فرزین'زنعمو سحر' شیدا'ارام جون'بابا'امید'اوا'بنیامین'باربد'کیارش'عمو مهدی(عموی بابام)'خاله میرم(زنعمو بابام)'ڪیارش'سمیه جون'اقا محمود'امیر