The midnight library
The midnight library³
این داستان : خدافظ لباس ها
۹ و نیم ساعت قبل از تصمیم رورا به مرگ
وقتی رورا داشت به مغازه لباس فروشی که در آنجا کار میکرد می رفت دیر رسید مثل همیشه
وقتی رسید با عجله از دوچرخه پیاده پیاده و در مغازه رو باز کرد وقتی دارد شد دید سونو داره لباس میخره و مانون هم کنار رورا وایستاده بود.
مانون رئیس لباس فروشیه و خیلی جدی و درونگرا
مانون : چرا مثل همیشه آنقدر دیر میای سر کار رورا؟
رورا : متاسفم گربه ام مرده بود دیشب اصلا خوابم نبرد ببخشید.
مانون : بیا دفترم کارت دارم
رورا درحالی که داشت میرفت دفتر مانون سونو رو دید و دست تکون داد.
رورا وقتی وارد دفتر مانون شد ماندن بهش گفت.
مانون : رورا من واقعا ازت خوشم میاد و دوست دارم اینجا کار کنی ولی با این وضعیتی که هر روز دیر میای و کار ها رو هم بد انجام میدی متاسفانه...
رورا : خواهش میکنم بهم فرصت بدین
مانون : متاسفانه اخراجی.
رورا وسایلش رو جمع کرد و امید دومش رو برای زندگی از دست داد...
نظرات (۲۳)