دنباله ی قسمت ۱ داستان (نزدیکترین غریبه)کپ

داستان(نزدیکترین غریبه)

۸ ویدیو

قسمت ۶ داستان نزدیکترین غریبه.کپ

۰ نظر گزارش تخلف
✩ゆみち★Yumichi✩ورژن حسودددددد
✩ゆみち★Yumichi✩ورژن حسودددددد

آپارتمان دو هیون_شب

درِ آپارتمان باز میشود.دو هیون مثل کسی که تازه ازجنگ برگشته،خودش را به داخل پرت میکند.کیفش را به یه سمت می اندازد،و خودش را روی مبل می اندازد.

دو هیون(با آهی که انگار تمام اکسیژن ریه اش آزاد میشود):«بالاخره...خونه...»

هه یون(یکدفعه ای):«خب!حالا چیکار کنیم؟بریم شهر بازی؟یا شاید بهتر باشه بریم پشت بومِ بلندترین برج شهر و برای مردم آواز بخونیم؟»

دو هیون(در حالی که صورتش را در بالشت فرو کرده):«فقط...به حال خودم ولم کن.میخوام فقط پنج دقیقه بی حرکت بمونم.»

هه یون(با لحنی شاکی):«ای بابا!تو خیلی کسل کننده ای.زندگی یعنی هیجان!اگه همینجوری بمونی، تا آخر سال تبدیل به یه گلدون میشی.»

دو هیون(سرش را از بالشت بلند میکند و به هه یون نگاه میکند):منظورت از هیجان همون «خرابکاری» های سر جلسه است درسته؟»

هه یون(با لحنی مظلوم):«خرابکاری؟من؟تا حالا دیدی من خرابکاری کنم؟من فقط داشتم به اون خودکار ها یاد میدادم چطوری رژه برن!»

دو هیون:«آره،معلومه.از وقتی اومدی، زندگیم شده شبیه قسمت های کمدیِ یک سریالِ فاجعه بار.»

هه یون:«ولی قبول کن تا قبل از من، حتی نمیدونستی ممکنه خودکار ها هم بتونن رژه برن!»

دو هیون(بلند میشود):«خب، ولش کن.من گرسنه ام.میخوام شام بخورم،تو هم چیزی میخوری؟»

هه یون:«من؟نه.من غذا نمیخورم.»

دو هیون(در حالی که به سمت آشپزخانه میرود):«چرا؟نکنه رژیمی؟»

هه یون:«میپرسی چرا؟من اصلا به غذا نیازی ندارم.غذا برای موجوداتیه که میخوان انرژیشون از راه جوییدن چیزای سفت تامین کنن.من انرژی ام رو از چیزای خیلی جالبتری میگیرم.»

دو هیون:«اوکی...تو عجیبی.»

دو هیون یک بسته نودل برمیدارد و میرود سمت کتری.
هه یون روی میز آشپزخانه می‌نشیند،و با دقت به حرکات دو هیون نگاه میکند.

هه یون:«حوصله داری؟واقعا میخوای یک ساعت بشینی منتظر بمونی این آب جوش بیاد و نودلت نرم بشه؟»

دو هیون(بدون اینکه نگاهش را از نودل بردارد):«خب،راه دیگه ای ندارم. گرسنگی همینه دیگه.»

هه یون:«چرا راه است.»

دو هیون به هه یون نگاه میکند.

دو هیون:«چی؟»

هه یون:«فقط کافیه من یک بشکن بزنم و...حالا به نودلت نگاه کن.»

دو هیون به نودلش نگاه میکند،ناگهان خوشکش میزند.نودل کاملا آماده ی خوردن است.

دو هیون:«این کار رو هم میتونی بکنی؟»

هه یون:«خب معلومه میتونم.»

















نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

قسمت ۶ داستان نزدیکترین غریبه.کپ

۲ لایک
۰ نظر

آپارتمان دو هیون_شب

درِ آپارتمان باز میشود.دو هیون مثل کسی که تازه ازجنگ برگشته،خودش را به داخل پرت میکند.کیفش را به یه سمت می اندازد،و خودش را روی مبل می اندازد.

دو هیون(با آهی که انگار تمام اکسیژن ریه اش آزاد میشود):«بالاخره...خونه...»

هه یون(یکدفعه ای):«خب!حالا چیکار کنیم؟بریم شهر بازی؟یا شاید بهتر باشه بریم پشت بومِ بلندترین برج شهر و برای مردم آواز بخونیم؟»

دو هیون(در حالی که صورتش را در بالشت فرو کرده):«فقط...به حال خودم ولم کن.میخوام فقط پنج دقیقه بی حرکت بمونم.»

هه یون(با لحنی شاکی):«ای بابا!تو خیلی کسل کننده ای.زندگی یعنی هیجان!اگه همینجوری بمونی، تا آخر سال تبدیل به یه گلدون میشی.»

دو هیون(سرش را از بالشت بلند میکند و به هه یون نگاه میکند):منظورت از هیجان همون «خرابکاری» های سر جلسه است درسته؟»

هه یون(با لحنی مظلوم):«خرابکاری؟من؟تا حالا دیدی من خرابکاری کنم؟من فقط داشتم به اون خودکار ها یاد میدادم چطوری رژه برن!»

دو هیون:«آره،معلومه.از وقتی اومدی، زندگیم شده شبیه قسمت های کمدیِ یک سریالِ فاجعه بار.»

هه یون:«ولی قبول کن تا قبل از من، حتی نمیدونستی ممکنه خودکار ها هم بتونن رژه برن!»

دو هیون(بلند میشود):«خب، ولش کن.من گرسنه ام.میخوام شام بخورم،تو هم چیزی میخوری؟»

هه یون:«من؟نه.من غذا نمیخورم.»

دو هیون(در حالی که به سمت آشپزخانه میرود):«چرا؟نکنه رژیمی؟»

هه یون:«میپرسی چرا؟من اصلا به غذا نیازی ندارم.غذا برای موجوداتیه که میخوان انرژیشون از راه جوییدن چیزای سفت تامین کنن.من انرژی ام رو از چیزای خیلی جالبتری میگیرم.»

دو هیون:«اوکی...تو عجیبی.»

دو هیون یک بسته نودل برمیدارد و میرود سمت کتری.
هه یون روی میز آشپزخانه می‌نشیند،و با دقت به حرکات دو هیون نگاه میکند.

هه یون:«حوصله داری؟واقعا میخوای یک ساعت بشینی منتظر بمونی این آب جوش بیاد و نودلت نرم بشه؟»

دو هیون(بدون اینکه نگاهش را از نودل بردارد):«خب،راه دیگه ای ندارم. گرسنگی همینه دیگه.»

هه یون:«چرا راه است.»

دو هیون به هه یون نگاه میکند.

دو هیون:«چی؟»

هه یون:«فقط کافیه من یک بشکن بزنم و...حالا به نودلت نگاه کن.»

دو هیون به نودلش نگاه میکند،ناگهان خوشکش میزند.نودل کاملا آماده ی خوردن است.

دو هیون:«این کار رو هم میتونی بکنی؟»

هه یون:«خب معلومه میتونم.»