جادوی لبخند تو
جادوی لبخند تو؛ پارت هفتم (در کپشن♡)
نورِ بیرمقِ خورشید از پنجره به داخل خزید و روی صورت میسو افتاد که خسته، سرش را لبهی تختِ گونو گذاشته و به خواب رفته بود. گونو با سنگینیِ عجیبی در سینه بیدار شد. قلبش طوری میتپید که انگار میخواست از قفسهی سینهاش بیرون بپرد. با نگاه کردن به چهرهی آرامِ میسو، حقیقتِ بزرگی که سالها در پسِ دیوارهایِ ذهنِ آشفتهاش دفن شده بود، مثل یک رودِ خروشان فوران کرد: او خیلی وقت بود که عاشق میسو بود.
وحشت تمام وجودش را گرفت؛ ترس از اینکه این عشق، دوباره میسو را به نابودی بکشاند و میسو را هم در این گرداب غرق کند. نه، نباید بزارم دوباره اون اتفاقات تو زندگیش تکرار بشه با این فکر، مثلِ یک مجرم، بیصدا از تخت جدا شد و با قدمهای لرزان از اتاق گریخت.
کمی بعد، میسو با تکانِ شدیدی بیدار شد. جای خالیِ گونو در تخت، مثلِ یک حفرهی تاریک در سینهاش دهان باز کرد. وحشتزده به راهرو دوید، در اتاقها را یکییکی باز کرد و نامش را صدا زد، اما فقط سکوتِ راهروهایِ بیمارستان پاسخِ او بود. ناگهان چشمش به پنجرهی انتهای راهرو افتاد که منظرهی دریا را قاب گرفته بود؛ انگار غریزهاش به او گفت گونو کجاست.
او به سمت صخرههای ساحل دوید. آنجا، در همان نقطهای که سالها پیش گونو تا پای مرگ رفته بود، سایهای تنها کنارِ لبهی پرتگاه نشسته بود. گونو سرش را میان دستهایش گرفته بود و شانههایش از هقهقِ آرام و دردناکی میلرزید.
نظرات