HATRED²⁷(لباس عروس و داماد اخر ویدیو)

(GOLSA)♥︎(K-POPER)♥︎(رمان YOU)♥(رمان HATRED)♥︎(فن واقعی بین آیدلاش فرق نمیزاره)

از دید لینو....

صدای زنگ موبایلش مثل همیشه بلند بود....
دی دی دی دی دی دی دی..... دی دی دی دی دی دی دی

بدون اینکه به خودش زحمت بلند شدن از روی تخت رو بده... دستش رو دراز کرد و زنگ رو خاموش کرد.
بعد از چند دقیقه وول خوردن روی تخت و کلنجار رفتن با خود بلند شد و تکیه خودش رو به تاج تخت داد...
تقی به در خورد... و در اروم باز شد... مادرش بود....

رز : صبح بخیر
لینو بدون احساس : صبح بخیر
رز : خوبی؟
لینو : نظر خودت چیه؟
رز: میدونم داری اذیت میشی اما...
لینو نذاشت حرف مادرش کامل شه : مامان... چرا خودتو به پای اون مردتیکه پیر کردی... چرا با اون زور و اجبار تن به این زندگی دادی... چرا توی روی شوهرت واینسادی...

تا خواست بقیه حرفاشو بزنه درد دردناکی روی صورتش حس کرد.... رز یه چَک نصیب لینو کرد...

رز : بار اخرت باشه... من خودم انتخاب نکردم... اره مجبور شدم... ولی اون پدر توئه... نمیتونی این واقعیت رو تغییر بدی...

لینو : مامان...
رز کنار لینو نشست و یک دستش رو روی دست لینو گذاشت و دست دیگش رو روی اونجای صورت لینو که بهش چک زد گذاشت..
رز : ببخش
لینو جواب نداد...
رز : بعدا میفمی چرا این حرفارو زدم... و اینو بگم... زندگی هرکی پستی و بلندی های خودشو داره... امیدوارم از پیش بربیای
لینو : ممنونم
رز : پاشو ببینم.... مثلا اقا دامادی ها... پاشو زود باش دوش بگیرم و سریع حاضر شو...
و قبل از اینکه لینو حرفی بزنه از اتاق خارج شد

لینو سریع یه دوش گرفت و موهاش رو خشک کرد و بعد شانه کرد...
سمت کت و شلوار رفت...
لینو با خودش : باید بسازم... ولی قرار نیست بسوزم.. خودمو نجات میدم... میدونم خانواده ها میخوان سواستفاده کنن... نمیزارم.... خودم و رورا رو نجات میدم... صبر کن... الان رورا توی ذهنم بود.... باشه... نفس عمیق... وای خدا... بعد از اون بوسه توی رستوران و اون بوسه توی راهروی دانشگاه... هر وقت بهش فکر میکنم... درواقع بهتره بگم... همش بهش فکر میکنم... من لپام سرخ میشه... ولی شاید رورا هنوز امادگی نداشته باشه... پس باید طبق قول هایی که بهم دادیم عمل کنم... از پسش برمیام

بعد از کلی فکر کردن.. اون کت و شلوار رو پوشید... و به سمت در اتاق رفت...

نظرات (۲۳)

Loading...

توضیحات

HATRED²⁷(لباس عروس و داماد اخر ویدیو)

۱۳ لایک
۲۳ نظر

از دید لینو....

صدای زنگ موبایلش مثل همیشه بلند بود....
دی دی دی دی دی دی دی..... دی دی دی دی دی دی دی

بدون اینکه به خودش زحمت بلند شدن از روی تخت رو بده... دستش رو دراز کرد و زنگ رو خاموش کرد.
بعد از چند دقیقه وول خوردن روی تخت و کلنجار رفتن با خود بلند شد و تکیه خودش رو به تاج تخت داد...
تقی به در خورد... و در اروم باز شد... مادرش بود....

رز : صبح بخیر
لینو بدون احساس : صبح بخیر
رز : خوبی؟
لینو : نظر خودت چیه؟
رز: میدونم داری اذیت میشی اما...
لینو نذاشت حرف مادرش کامل شه : مامان... چرا خودتو به پای اون مردتیکه پیر کردی... چرا با اون زور و اجبار تن به این زندگی دادی... چرا توی روی شوهرت واینسادی...

تا خواست بقیه حرفاشو بزنه درد دردناکی روی صورتش حس کرد.... رز یه چَک نصیب لینو کرد...

رز : بار اخرت باشه... من خودم انتخاب نکردم... اره مجبور شدم... ولی اون پدر توئه... نمیتونی این واقعیت رو تغییر بدی...

لینو : مامان...
رز کنار لینو نشست و یک دستش رو روی دست لینو گذاشت و دست دیگش رو روی اونجای صورت لینو که بهش چک زد گذاشت..
رز : ببخش
لینو جواب نداد...
رز : بعدا میفمی چرا این حرفارو زدم... و اینو بگم... زندگی هرکی پستی و بلندی های خودشو داره... امیدوارم از پیش بربیای
لینو : ممنونم
رز : پاشو ببینم.... مثلا اقا دامادی ها... پاشو زود باش دوش بگیرم و سریع حاضر شو...
و قبل از اینکه لینو حرفی بزنه از اتاق خارج شد

لینو سریع یه دوش گرفت و موهاش رو خشک کرد و بعد شانه کرد...
سمت کت و شلوار رفت...
لینو با خودش : باید بسازم... ولی قرار نیست بسوزم.. خودمو نجات میدم... میدونم خانواده ها میخوان سواستفاده کنن... نمیزارم.... خودم و رورا رو نجات میدم... صبر کن... الان رورا توی ذهنم بود.... باشه... نفس عمیق... وای خدا... بعد از اون بوسه توی رستوران و اون بوسه توی راهروی دانشگاه... هر وقت بهش فکر میکنم... درواقع بهتره بگم... همش بهش فکر میکنم... من لپام سرخ میشه... ولی شاید رورا هنوز امادگی نداشته باشه... پس باید طبق قول هایی که بهم دادیم عمل کنم... از پسش برمیام

بعد از کلی فکر کردن.. اون کت و شلوار رو پوشید... و به سمت در اتاق رفت...

سرگرمی و طنز