"انتظار بی پاسخ"
من هنوز صندلی روبهرو را خالی میگذارم.
عادت عجیبی است؛
عادتِ نگه داشتنِ جایی برای کسی
که سالهاست دیگر نمیآید.
در آغاز
فکر میکردم این انتظار
چیزی شبیه وفاداری است.
آدم دوست دارد باور کند
اگر به اندازهٔ کافی صبر کند
سرنوشت بالاخره خسته میشود
و آنچه را گرفته
باز پس میدهد.
اما سرنوشت
هیچوقت چنین معاملهای نمیکند.
بعضی داستانها
اصلاً برای رسیدن نوشته نشدهاند.
مثل نامهایی که کنار هم قرار گرفتند
اما هرگز در یک زندگی نماندند.
مثل وعدههایی
که جوانی با اطمینان میدهد
و سالها بعد
قدرت، جنگ، یا مرگ
آنها را بیصدا میبلعد.
من مدتها
به آن وعدهها فکر میکردم.
به آن روزها
که آینده
چیزی روشن و ساده به نظر میرسید.
آن زمان هنوز نمیدانستم
برخی آدمها
قرار نیست بازگردند—
نه چون نمیخواهند،
بلکه چون دیگر
اصلاً جایی در این جهان ندارند.
سالها طول کشید
تا بفهمم
من نه منتظرِ تو،
بلکه منتظرِ گذشتهای هستم
که پیش از آنکه بفهمم
مرده بود.
و حالا
گاهی با خودم فکر میکنم
شاید تراژدیِ واقعی
این نبود که تو هرگز برنگشتی.
تراژدی واقعی این بود
که من
سالهای زیادی از زندگیام را
در انتظار کسی گذراندم
که سرنوشت
خیلی زودتر از آنچه تصور میکردم
او را از داستان من
حذف کرده بود.
نظرات (۷)