پارت-۳۴

بسته‌شد
بسته‌شد

-میدونسی خیلی خوبی؟!از بچگی کنارم بودی پشتمو خالی نکردی هیچوقت مرسی که تا الان پشتم بودی
بنیامین صدایی که توش تعجب بودن میبارید گفت:تو از من خوبتری
خودمو بیشتر جمع کردم تو بغلش اونم شروع کرد نوازش کردن موهام:حالا چیشده از این حرفا میزنی؟
-چیز خاصی نشده فقط خاسم بهت بگم مرسی که هسی
همونجور موهامو نوازش کرد که نفهمیدم کی خوابم برد با صدای اقا جونم بیدار شدم:دخترم بلند شو اماده شو پایین همه منتظرترن
هول از جام بلند شدم که اقا جونم خندید:برو اماده شو الانه باربد بیاد وحشی بازی در بیاره
غلط میکنه ای گفتمو به سمت اتاقم رفتم دست و صورتمو شستم و موهامو شونه کردم دم اسبی بستم یه شلوار جین مشکی با یه هودی مشکی پوشیدم و کتونی سفیدمم برداشتمو رفتم پایین کسی تو سالن نبود رو به اقا جون گفتم:ایسگاه گرفتی اقا جون؟
اقا جونم اخم مصنوعی کردو گفت:خیر دم در تو ماشین منتظرتن
اهانی گفتمو باهاشون خدحافظی کردم اومدم ماشین امیر بشینم که مهیا و کیارش با خنده نگام کردنو گفتن روز شده حوصله کل کل نداشتم سمت ماشین باربد رفتم که اریا و بنی نشسته بودن عقب منم جلو نشستم :خوبی ارزو؟
با صدای اریا برگشتم سمتش:اره'چطور؟
اریا:هیچی تو خودتی
اومدم جوابشو بدم که بنی گفت:خانم فڪ کنم عاشق شده امروز که تو بغل من میگف مرسی که هسی الانم بی حوصله تازه تعجبه بدون هیچ دعوایی با اون ڪیا و مهیا اومده ماشین باربد
با اخم برگشتم سمتش:چند بار بگم از عاشقی حرف نزنین؟
بنیامین دستاشو به علامت تسلیم بالا اودرو دیگه چیزی نگفتن تا رسیدن به پارکینگ باربد و امیر رفتن ماشین پارک کردنو ماها دم در نگهبانی وایسادیم تا بیاین بهد ۵ دقیقه ای اومدن و با ترقه های تو دستشون:اتیش روشن نمیکنین؟
اریا:چرا ارزو امون بده
-امون دست من نیس برو از اونی که دستشه بگیر
اونو بنی لبخندی زدن از اینکع از بی حوصلگی در اومدم و همینجوری وایسادم تا اتیش اینا درست شه اینا ام هر چی درست میکردن خراب میکردن بیخیال اونا به سمت پسرایی رفتم که سه تا اتیش پشت هم درست کردنو مسخره بازی در میاوردن:اقایون؟
یکی از اون چهارتا پسر که چشم سبز داشت برگشت سمتم:بله؟

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

پارت-۳۴

۱ لایک
۰ نظر

-میدونسی خیلی خوبی؟!از بچگی کنارم بودی پشتمو خالی نکردی هیچوقت مرسی که تا الان پشتم بودی
بنیامین صدایی که توش تعجب بودن میبارید گفت:تو از من خوبتری
خودمو بیشتر جمع کردم تو بغلش اونم شروع کرد نوازش کردن موهام:حالا چیشده از این حرفا میزنی؟
-چیز خاصی نشده فقط خاسم بهت بگم مرسی که هسی
همونجور موهامو نوازش کرد که نفهمیدم کی خوابم برد با صدای اقا جونم بیدار شدم:دخترم بلند شو اماده شو پایین همه منتظرترن
هول از جام بلند شدم که اقا جونم خندید:برو اماده شو الانه باربد بیاد وحشی بازی در بیاره
غلط میکنه ای گفتمو به سمت اتاقم رفتم دست و صورتمو شستم و موهامو شونه کردم دم اسبی بستم یه شلوار جین مشکی با یه هودی مشکی پوشیدم و کتونی سفیدمم برداشتمو رفتم پایین کسی تو سالن نبود رو به اقا جون گفتم:ایسگاه گرفتی اقا جون؟
اقا جونم اخم مصنوعی کردو گفت:خیر دم در تو ماشین منتظرتن
اهانی گفتمو باهاشون خدحافظی کردم اومدم ماشین امیر بشینم که مهیا و کیارش با خنده نگام کردنو گفتن روز شده حوصله کل کل نداشتم سمت ماشین باربد رفتم که اریا و بنی نشسته بودن عقب منم جلو نشستم :خوبی ارزو؟
با صدای اریا برگشتم سمتش:اره'چطور؟
اریا:هیچی تو خودتی
اومدم جوابشو بدم که بنی گفت:خانم فڪ کنم عاشق شده امروز که تو بغل من میگف مرسی که هسی الانم بی حوصله تازه تعجبه بدون هیچ دعوایی با اون ڪیا و مهیا اومده ماشین باربد
با اخم برگشتم سمتش:چند بار بگم از عاشقی حرف نزنین؟
بنیامین دستاشو به علامت تسلیم بالا اودرو دیگه چیزی نگفتن تا رسیدن به پارکینگ باربد و امیر رفتن ماشین پارک کردنو ماها دم در نگهبانی وایسادیم تا بیاین بهد ۵ دقیقه ای اومدن و با ترقه های تو دستشون:اتیش روشن نمیکنین؟
اریا:چرا ارزو امون بده
-امون دست من نیس برو از اونی که دستشه بگیر
اونو بنی لبخندی زدن از اینکع از بی حوصلگی در اومدم و همینجوری وایسادم تا اتیش اینا درست شه اینا ام هر چی درست میکردن خراب میکردن بیخیال اونا به سمت پسرایی رفتم که سه تا اتیش پشت هم درست کردنو مسخره بازی در میاوردن:اقایون؟
یکی از اون چهارتا پسر که چشم سبز داشت برگشت سمتم:بله؟