جادوی لبخند تو؛ پارت اول(کپشن)

جادوی لبخند تو

۱۹ ویدیو

جادوی لبخند تو؛ پارت هشتم (در کپشن♡)

۰ نظر
گزارش تخلف
ALD1_UNIVERSE|گونوو فرشته‌ی الیز♡
ALD1_UNIVERSE|گونوو فرشته‌ی الیز♡

گونو و میسو، حالا با تمام توانشان می‌خواستند از هم محافظت کنند و به قدرت یکدیگر تبدیل شدند تا بتوانند تمام مشکلات و سختی هایشان را به کمک هم پشت سر بگذارند  آن‌ها با کمکِ هارو و مینا دوست صمیمی و وفادا میسو بود و همیشه کنارش بود  تکه‌های پازلِ این نفرین را کنار هم چیدند. شوکه‌کننده‌ترین بخش ماجرا زمانی برملا شد که هارو با تحقیقاتی که کرده بود  رازی را برایشان روشن کرد: «رئیسِ کمپانی و اون رئیسِ فرشته‌های بی‌رحمی که زندگی‌تون رو سیاه کرده، یک نفرن! تمام این دردها، دقیقاً همون‌جایی که فکرش رو نمی‌کردید شروع شده.»
خشم، مثل خون در رگ‌های گونو می‌جوشید. آن‌ها دیگر برای انتقام نمی‌جنگیدند بلکه، برای حقیقت می‌جنگیدند؛ برای اینکه بفهمند چرا میسو باید قربانیِ این بازی بی‌رحمانه می‌شد.
شبِ نبرد فرارسید. گونو و میسو، دوش‌به‌دوش، به پشت‌بامِ تاریکِ کمپانی رسیدند. رئیسِ کمپانی آنجا بود؛ با همان لبخندِ کج و مرموزش، صورت کشیده و موهای مشکی بلندش  روی چشم های کشیده و درخشانش ریخته بودانگار که داشت اجرایِ یک اپرای مرگبار را تماشا می‌کرد. گونو بدون هیچ کلام اضافه‌ای به او حمله کرد. صدای مشت‌ها در بادِ سردِ بالای ساختمان می‌پیچید. گونو با فریاد پرسید: «چرا؟ چرا زندگیِ ما رو تبدیل به شکنجه‌گ کردی؟ چرا میسو؟»
رئیس، در حالی که ضرباتِ گونو را با مهارتی مافوقِ بشری دفع می‌کرد، پوزخندی زد و گفت: «چون فرشته‌ها نباید طعمِ انسانیت رو بچشن، گونو. اون سزاوارِ چیزی کمتر از سقوط نبود.»
در اوجِ این درگیری خطرناک، وقتی گونو برای لحظه‌ای تمرکزش را از دست داد، رئیسِ کمپانی با خباثتی که در چشمانش موج می‌زد، میسو را که سعی داشت به گونو کمک کند، با یک ضربه‌ی ناگهانی به سمتِ لبه‌ی ساختمان هل داد. زمان برای گونو ایستاد. او فقط دید که چطور بدنِ بی‌دفاعِ میسو، در هوایِ سردِ شب معلق شد. فریادِ گونو که نامِ میسو را صدا می‌زد، لرزه به تن آسمان‌خراش انداخت و فریادش در سیاهی شب گم شد اما میسو دیگر روی پشت‌بام نبود... او در تاریکیِ شب، سقوط می‌کرد.

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

جادوی لبخند تو؛ پارت هشتم (در کپشن♡)

۲ لایک
۰ نظر

گونو و میسو، حالا با تمام توانشان می‌خواستند از هم محافظت کنند و به قدرت یکدیگر تبدیل شدند تا بتوانند تمام مشکلات و سختی هایشان را به کمک هم پشت سر بگذارند  آن‌ها با کمکِ هارو و مینا دوست صمیمی و وفادا میسو بود و همیشه کنارش بود  تکه‌های پازلِ این نفرین را کنار هم چیدند. شوکه‌کننده‌ترین بخش ماجرا زمانی برملا شد که هارو با تحقیقاتی که کرده بود  رازی را برایشان روشن کرد: «رئیسِ کمپانی و اون رئیسِ فرشته‌های بی‌رحمی که زندگی‌تون رو سیاه کرده، یک نفرن! تمام این دردها، دقیقاً همون‌جایی که فکرش رو نمی‌کردید شروع شده.»
خشم، مثل خون در رگ‌های گونو می‌جوشید. آن‌ها دیگر برای انتقام نمی‌جنگیدند بلکه، برای حقیقت می‌جنگیدند؛ برای اینکه بفهمند چرا میسو باید قربانیِ این بازی بی‌رحمانه می‌شد.
شبِ نبرد فرارسید. گونو و میسو، دوش‌به‌دوش، به پشت‌بامِ تاریکِ کمپانی رسیدند. رئیسِ کمپانی آنجا بود؛ با همان لبخندِ کج و مرموزش، صورت کشیده و موهای مشکی بلندش  روی چشم های کشیده و درخشانش ریخته بودانگار که داشت اجرایِ یک اپرای مرگبار را تماشا می‌کرد. گونو بدون هیچ کلام اضافه‌ای به او حمله کرد. صدای مشت‌ها در بادِ سردِ بالای ساختمان می‌پیچید. گونو با فریاد پرسید: «چرا؟ چرا زندگیِ ما رو تبدیل به شکنجه‌گ کردی؟ چرا میسو؟»
رئیس، در حالی که ضرباتِ گونو را با مهارتی مافوقِ بشری دفع می‌کرد، پوزخندی زد و گفت: «چون فرشته‌ها نباید طعمِ انسانیت رو بچشن، گونو. اون سزاوارِ چیزی کمتر از سقوط نبود.»
در اوجِ این درگیری خطرناک، وقتی گونو برای لحظه‌ای تمرکزش را از دست داد، رئیسِ کمپانی با خباثتی که در چشمانش موج می‌زد، میسو را که سعی داشت به گونو کمک کند، با یک ضربه‌ی ناگهانی به سمتِ لبه‌ی ساختمان هل داد. زمان برای گونو ایستاد. او فقط دید که چطور بدنِ بی‌دفاعِ میسو، در هوایِ سردِ شب معلق شد. فریادِ گونو که نامِ میسو را صدا می‌زد، لرزه به تن آسمان‌خراش انداخت و فریادش در سیاهی شب گم شد اما میسو دیگر روی پشت‌بام نبود... او در تاریکیِ شب، سقوط می‌کرد.