آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|مـــقدمـــہ کپ

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے

۳۱ ویدیو

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt¹⁷

۳ نظر گزارش تخلف
نیـــــــڪارا'| گمگشته در نگاه وندرم|ست با میکایی

نیکی حس کرد انگار چیزی سرد در ستون فقراتش پایین می‌لغزد. 
۱۳ سال… 
همان شبی که خانواده‌اش مرده بودند.
همان شبی که آن دختر کوچولو به او چسبیده بود.
همان شبی که خانه تبدیل به یک کابوس شده بود.
چشم‌هایش ناخودآگاه تنگ شد. 
«تو… اون شب… اینجا بودی؟»
جیزل پلک زد.
انگار قلبش برای لحظه‌ای از تپش افتاد.
«اون شب؟ نمیدونم راجب چی حرف میزنی.»
نیکی احساس کرد هوا سردتر می‌شود.
صداها. فریادها. دستِ کوچکی که دستِ او را گرفته بود.
«شبی که… همه چیز تموم شد.»
جیزل هیچ نگفت. 
اما چهره‌اش
آن چهرهٔ محکم و مطمئن
ناگهان برای لحظه‌ای شکست.
انگار چیزی را به یاد آورده.
چیزی که نمی‌خواست به یاد بیاورد.
هوا تاریک شده بود و باران بی‌امان بر سقفِ خانه‌یِ قدیمی می‌کوبید. صدایِ تق‌تقِ مداومِ آن، با رعد و برق‌هایِ گاه و بیگاه، فضایی وهم‌آلود به وجود آورده بود. جی، که بعد از ملاقات با جونگوون(چی میگفتین بلا؟) و صحبت‌هایِ مفصل، حالا با سونگهون برگشته بود، نگاهی به نیکی و جیزل انداخت که هنوز کنارِ هم ایستاده بودند، انگار دنیا برایشان متوقف شده بود.(*غششش) هیسونگ اما، مثلِ بچه‌هایی که اولین بار شب را در خانه‌یِ پدربزرگشان می‌گذرانند، زیرِ پتو مچاله شده بود و چشمانش از ترس گرد شده بود.
«وای خدا… این صدا چیه؟» هیسونگ با صدایی لرزان گفت و بیشتر خودش را تویِ پتویِ سنگین پنهان کرد. «انگار یکی داره با ناخن رویِ در می‌کشه…»
نیکی، که تا آن لحظه در فکرِ حرف‌هایِ جیزل و خاطراتِ ۱۳ سال پیش بود، ناگهان سرش را بلند کرد. صدا… این صدا برایش آشنا بود. نه صدایِ باران. نه صدایِ رعد. بلکه آن تق‌تقِ مداوم. 
مگر نه اینکه این صدا، همان صدایِ در بود؟
وحشتی سرد دوباره در دلش خزید. «نه… امکان نداره.»
جیزل، که انگار متوجهِ ترسِ نیکی شده بود، آرام گفت: «نترس. احتمالاً فقط بادِ شدیده که شاخه‌هایِ درخت رو به در می‌کوبه.» اما نگاهش کمی مردد بود.
در همین حین، صدایِ تق‌تق شدیدتر شد. آنقدر شدید که انگار کسی با تمامِ قدرت به در می‌کوبید.
هیسونگ دیگر نتوانست تحمل کند. «من دیگه نمی‌تونم! باید ببینم چیه!» قبل از اینکه کسی جلویش را بگیرد، از تخت پایین پرید و به سمتِ در دوید.
«هیسونگ، صبر کن!» نیکی فریاد زد، اما دیر شده بود.
هیسونگ با دست‌هایِ لرزان دستگیرهٔ در را گرفت و نفسش را حبس کرد. در را باز کرد.
___
چرا نمیشه ادمشو بزارمممم

نظرات (۳)

Loading...

توضیحات

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt¹⁷

۸ لایک
۳ نظر

نیکی حس کرد انگار چیزی سرد در ستون فقراتش پایین می‌لغزد. 
۱۳ سال… 
همان شبی که خانواده‌اش مرده بودند.
همان شبی که آن دختر کوچولو به او چسبیده بود.
همان شبی که خانه تبدیل به یک کابوس شده بود.
چشم‌هایش ناخودآگاه تنگ شد. 
«تو… اون شب… اینجا بودی؟»
جیزل پلک زد.
انگار قلبش برای لحظه‌ای از تپش افتاد.
«اون شب؟ نمیدونم راجب چی حرف میزنی.»
نیکی احساس کرد هوا سردتر می‌شود.
صداها. فریادها. دستِ کوچکی که دستِ او را گرفته بود.
«شبی که… همه چیز تموم شد.»
جیزل هیچ نگفت. 
اما چهره‌اش
آن چهرهٔ محکم و مطمئن
ناگهان برای لحظه‌ای شکست.
انگار چیزی را به یاد آورده.
چیزی که نمی‌خواست به یاد بیاورد.
هوا تاریک شده بود و باران بی‌امان بر سقفِ خانه‌یِ قدیمی می‌کوبید. صدایِ تق‌تقِ مداومِ آن، با رعد و برق‌هایِ گاه و بیگاه، فضایی وهم‌آلود به وجود آورده بود. جی، که بعد از ملاقات با جونگوون(چی میگفتین بلا؟) و صحبت‌هایِ مفصل، حالا با سونگهون برگشته بود، نگاهی به نیکی و جیزل انداخت که هنوز کنارِ هم ایستاده بودند، انگار دنیا برایشان متوقف شده بود.(*غششش) هیسونگ اما، مثلِ بچه‌هایی که اولین بار شب را در خانه‌یِ پدربزرگشان می‌گذرانند، زیرِ پتو مچاله شده بود و چشمانش از ترس گرد شده بود.
«وای خدا… این صدا چیه؟» هیسونگ با صدایی لرزان گفت و بیشتر خودش را تویِ پتویِ سنگین پنهان کرد. «انگار یکی داره با ناخن رویِ در می‌کشه…»
نیکی، که تا آن لحظه در فکرِ حرف‌هایِ جیزل و خاطراتِ ۱۳ سال پیش بود، ناگهان سرش را بلند کرد. صدا… این صدا برایش آشنا بود. نه صدایِ باران. نه صدایِ رعد. بلکه آن تق‌تقِ مداوم. 
مگر نه اینکه این صدا، همان صدایِ در بود؟
وحشتی سرد دوباره در دلش خزید. «نه… امکان نداره.»
جیزل، که انگار متوجهِ ترسِ نیکی شده بود، آرام گفت: «نترس. احتمالاً فقط بادِ شدیده که شاخه‌هایِ درخت رو به در می‌کوبه.» اما نگاهش کمی مردد بود.
در همین حین، صدایِ تق‌تق شدیدتر شد. آنقدر شدید که انگار کسی با تمامِ قدرت به در می‌کوبید.
هیسونگ دیگر نتوانست تحمل کند. «من دیگه نمی‌تونم! باید ببینم چیه!» قبل از اینکه کسی جلویش را بگیرد، از تخت پایین پرید و به سمتِ در دوید.
«هیسونگ، صبر کن!» نیکی فریاد زد، اما دیر شده بود.
هیسونگ با دست‌هایِ لرزان دستگیرهٔ در را گرفت و نفسش را حبس کرد. در را باز کرد.
___
چرا نمیشه ادمشو بزارمممم