پارت-۴۰

بسته‌شد
بسته‌شد

شامو با کلی ادا بازی من و مانی که داشیم سیاوشو اذیت میکردیم خردیم این وسط یه ۻعف از سیاوش فهمیدم اینکه بهش میگفم کاکا سیا اخم میکردو عصبی میشد منم از لج و کرمی که داشتم هی صداش میکردم کاکا سیا با سینا اینا خداحافظی کردیمو سمت پارکینگ رفتیمو باز سوار ماشین باربد شدم قرار شد برم خونه اقا جون چون فردا عید بود و مامانم گفت لباس عیدمو امشب برده خونه اقا جون توی ترافیک بودیم که اریا گفت:باربد؟ماشینتو میدی با ارزو تا یه جا بریم بعدا خودم هم ارزو رو میرسونم هم ماشینو میارم
باربد و بنی با تعجب به اریا نگاه کردن:باشه ببرش فقط اقا جون..
اریا نزاشت باربد ادامه حرفشو بگه:اقا جون با من
باربد دیگه حرفی نزدو باشه ای گفت دیگه تا خونع حرفی نزدیم باربد و بنی پیادا شدن و اریا پشت رل نشست و راه افتاد:خوب بگو دیگه به خدا مردم از فضولی
اریا خنده ای کردو گفت:باشه بزار بریم یه پارکی جایی بشینیم
باشه ای گفتمو دیگه حرفی نزدم ماشینو نگه داشت پارکی بود که دیگه پاتوقمون بود پیاده شدمو رو صندلی نشستم نگاهی به اریا کردم که تو فکر بود:قرار بود به من بگی نه به خودت
اریا :باشه فقط تا اخرش حرفی نزنیا از این قۻیه ام فقط باربد خبر داره و توعم دومین نفری که میخواد بفهمه بین خودمون باشه
اخم مصنویی کردمو گفتم:خبرچین و پرحرف خودتی:/
لبخند کم جونی کردو شروع کرد:
"دو سال پیش بود موقهی که ۱۷ سالم بود..ساعت ۱۲ شب بود داشتم تو خیابونا قدم میزدم که صدای جیغی اومد..کنجکاو شدم سمت صدا رفتم یه مرد تقریبا۲۶-۲۵ ساله بود که موهای دخترای رو تو دستاش میگرفت و میکشید..خواسم بیخیال شم و دخالت نکنم ولی خوب اون جیغا و گریه ها سنگم بود دلش میسوخت چه برسه منی که ادمم..جلو رفتمو دست به یقه پسره شدم..اون میزد من میزدم..تو همون حین به دختره گفتم فرار کنه..اونم بدون معطلی رفت..همون لحظه پلیس اومد پسره با دیدن پلیس هول شدو یقمو ول کرد.

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

پارت-۴۰

۱ لایک
۰ نظر

شامو با کلی ادا بازی من و مانی که داشیم سیاوشو اذیت میکردیم خردیم این وسط یه ۻعف از سیاوش فهمیدم اینکه بهش میگفم کاکا سیا اخم میکردو عصبی میشد منم از لج و کرمی که داشتم هی صداش میکردم کاکا سیا با سینا اینا خداحافظی کردیمو سمت پارکینگ رفتیمو باز سوار ماشین باربد شدم قرار شد برم خونه اقا جون چون فردا عید بود و مامانم گفت لباس عیدمو امشب برده خونه اقا جون توی ترافیک بودیم که اریا گفت:باربد؟ماشینتو میدی با ارزو تا یه جا بریم بعدا خودم هم ارزو رو میرسونم هم ماشینو میارم
باربد و بنی با تعجب به اریا نگاه کردن:باشه ببرش فقط اقا جون..
اریا نزاشت باربد ادامه حرفشو بگه:اقا جون با من
باربد دیگه حرفی نزدو باشه ای گفت دیگه تا خونع حرفی نزدیم باربد و بنی پیادا شدن و اریا پشت رل نشست و راه افتاد:خوب بگو دیگه به خدا مردم از فضولی
اریا خنده ای کردو گفت:باشه بزار بریم یه پارکی جایی بشینیم
باشه ای گفتمو دیگه حرفی نزدم ماشینو نگه داشت پارکی بود که دیگه پاتوقمون بود پیاده شدمو رو صندلی نشستم نگاهی به اریا کردم که تو فکر بود:قرار بود به من بگی نه به خودت
اریا :باشه فقط تا اخرش حرفی نزنیا از این قۻیه ام فقط باربد خبر داره و توعم دومین نفری که میخواد بفهمه بین خودمون باشه
اخم مصنویی کردمو گفتم:خبرچین و پرحرف خودتی:/
لبخند کم جونی کردو شروع کرد:
"دو سال پیش بود موقهی که ۱۷ سالم بود..ساعت ۱۲ شب بود داشتم تو خیابونا قدم میزدم که صدای جیغی اومد..کنجکاو شدم سمت صدا رفتم یه مرد تقریبا۲۶-۲۵ ساله بود که موهای دخترای رو تو دستاش میگرفت و میکشید..خواسم بیخیال شم و دخالت نکنم ولی خوب اون جیغا و گریه ها سنگم بود دلش میسوخت چه برسه منی که ادمم..جلو رفتمو دست به یقه پسره شدم..اون میزد من میزدم..تو همون حین به دختره گفتم فرار کنه..اونم بدون معطلی رفت..همون لحظه پلیس اومد پسره با دیدن پلیس هول شدو یقمو ول کرد.