غزلخوانی حسن ستار سنتور محمد حیدری فقید همچو فرهاد ادیب نیشابوری، بانو الهه رسوای شهر (نامهربونی)
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما
کوه ما سینه ما، ناخن ما تیشه ما
بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ما، دیده ما شیشه ما
ماه من، شاه من، بیا ای تاج سرم، بیا بنشین به برم
دل به یار بی وفای خویشتن
دادم و دیدم سزای خویشتن
زخم فرهاد و من از یک تیشه بود
او به سر زد من به پای خویشتن
هر که ننشیند حبیبم به جای خویشتن
افتد و بیند حبیبم سزای خویشتن
*******
نا مهربونی
نمیخواهی بدونی گذشته بر نگشته
رسوای شهرم
نمیخواهی بدونی
که آب از سر گذشته
عشقم نمی میره
سامون نمی گیره
عشقم نمی میره
سامون نمی گیره
من با تو قهرم
بیا رسوای شهرم
که آب از سر گذشته
نامهربونی، نمیخواهی بدونی
که آب از سر گذشته
امشب دل من از غم گرفته
لبریز درده ماتم گرفته
عشق منو رد میکنی
با من چرا بد میکنی
من با تو قهرم
بیا رسوای شهرم
که آب از سر گذشته
نامهربونی
نمی خواهی بدونی گذشته بر نگشته
عشقم نمی میره
من با تو قهرم
بیا رسوای شهرم
که آب از سر گذشته
رسوای شهرم
نظرات