رمان YOU
YOU¹⁷
(یه چیزی بگم روشن شید... سونگهو از قبل بادیگارد هاشو اماده تو حیاط مستقر کرده بود)
میلن یه طرف حیاط با بادیگارد هاش بود ... سونگهو، یونجون، لیزا، هیونجین و لونا هم یه طرف...
مهمون ها هم فرار کردند و رفتند..
میلن : خوب بیاید شروع کنیم... اول قضیه زنت ...
بزارید یاد آوری کنم... زنت، پدرم رو کشت... و 10 ساله که برادرم داره خانواده رو میچرخونه.... حالا وقتشه ماهم از شما کسی رو بگیریم.... اما نمیخوایم به جاش ازدواج با پسر کوچیکت رو میخوام....( پوزخند شیطانی)
هیونجین : اگه نخوام چی؟
میلن : در اون صورت... نسلتون منقرض میشه.. حتی 3 تا نوه تون..
یونجون : بهمون فرصت بده
میلن: بسه دیگه زود باشید.... 2 ماه فرصت داشتید.. زمان کمی نیست
هیونجین: نه.... من با تو ازدواج نمیکنم
میلن : خودتون خواستید.
رگبار گلوله به سمتشون رفت اما همون موقع بادیگارد ها جلو اومدن و شلیک کردن....
همشون فرار کردن در ساختمان اما لونا گیج شده بود و نمیتونست از جاش تکون بخوره
هیونجین بغلش کرد .... و سریع دویید... داشتن از پله ها بالا میرفتن .. رفتن داخل ساختمان... و درو بستن.. ولی قبل از این که درو ببندن... هیونجین پاش لیز خورد. تو بغله لونا روی زمین افتادن و لباشون به هم خورد......
(نویسنده بعد 16 تا پارت از خوشحالی این صحنه دیوونه شد )
نظرات (۱۵)