شعر....
«در این حصارِ روشنِ عطر و کتاب و خاک،
من ماندهام میانِ دو دنیا، دو روزگار؛
یک سو پدر که دستِ نوازش کشیده است،
یک سو نگاهِ خستهی طوفان و انتظار.
ای آشنایِ دور، میانِ غریبهها،
من برگِ تازهرویدهی این باغِ کوچکم؛
مرزِ مرا مَبَر به هوایِ پُر از غبار،
من با همین سکوت و همین خانه، کودکم…»
خوشحالم الان همتون خوابین ...
این بهار رو کسی نباید ببینه!!!!!
شاید فردا نباشم
تا بیگ هاگ فردا شب...
نظرات (۳)