شعر....

۳ نظر گزارش تخلف
lia
lia

«در این حصارِ روشنِ عطر و کتاب و خاک،

من مانده‌ام میانِ دو دنیا، دو روزگار؛

یک سو پدر که دستِ نوازش کشیده‌ است،

یک سو نگاهِ خسته‌ی طوفان و انتظار.

ای آشنایِ دور، میانِ غریبه‌ها،

من برگِ تازه‌رویده‌ی این باغِ کوچکم؛

مرزِ مرا مَبَر به هوایِ پُر از غبار،

من با همین سکوت و همین خانه‌، کودکم…»


خوشحالم الان همتون خوابین ...
این بهار رو کسی نباید ببینه!!!!!
شاید فردا نباشم
تا بیگ هاگ فردا شب...

نظرات (۳)

Loading...

توضیحات

شعر....

۱۵ لایک
۳ نظر

«در این حصارِ روشنِ عطر و کتاب و خاک،

من مانده‌ام میانِ دو دنیا، دو روزگار؛

یک سو پدر که دستِ نوازش کشیده‌ است،

یک سو نگاهِ خسته‌ی طوفان و انتظار.

ای آشنایِ دور، میانِ غریبه‌ها،

من برگِ تازه‌رویده‌ی این باغِ کوچکم؛

مرزِ مرا مَبَر به هوایِ پُر از غبار،

من با همین سکوت و همین خانه‌، کودکم…»


خوشحالم الان همتون خوابین ...
این بهار رو کسی نباید ببینه!!!!!
شاید فردا نباشم
تا بیگ هاگ فردا شب...