مختلف
رمان دلیل زندگی چیست.پارت 2
ادامه....
پرستار که خوشحال شده بود با لبخند گفت:حتما.خوش بگذره.
جویی پاشد و با بی حوصلی به طرف حیاط حرکت کرد.با خودش می گفت:پرستار هم که خیلی جوگیره.اخه کجای قدم زدن توی حیاط بیمارستان لذت بخشه؟
حیاط بیمارستان نسبت به حیاط های دیگه زیباتر بود.
حیاط حوض بزرگی داشت که ماهی ها به ان روح می بخشیدند.کنار حوض گلدان های زیبایی بودند که نگاه ها را صاحب می شدند.سیب ها درخت ها را زینت داده بودند.
جویی از این منظره لذت برد.البته هر ادمی بود لذت می برد.باد بهاری خنکی وزید و موهای او را در هوا تکان داد.جویی در فکر این بود که چقدر حیاط بیمارستان زیباست.ای کاش می توانست بیشتر به اینجا بیاید.
یاد حرف های دکتر و مادرش افتاد که مخفیانه شنیده بود.جویی دم در ایستاده بود و به حرف انها گوش می کرد.
دکتر یعنی خوب میشه؟
خانم من واقعا متاسفم
مادرش با عصبانیت فریاد زد:یعنی چییییی؟
متاسفانه جویی فقط 2 ماه زمان داره.فقط اگر معجزه بشه احتمال زنده موندن داره.
مادرش نزدیک بود بیهوش بشود.نمی دانست چه بگوید.تا حالا هرکاری برای تک دختر کرده بود که شاد باشد اما حالا دکتر چه می گفت؟
مادرش با خنده ای عصبی که معلوم بود دیوانه شده است خندید.
گقت:دکتر های الان هم که شدن پیشگو.برو بابا
و در را محکم بست و به بیرون رفت.دکتر هم با نا میدی به دری که کوبیده شدن بود زل زد.
جویی شاهد این صحنه بود.
نظرات (۱۴)