آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt¹⁸
«هیسونگ! تو احمق شدی؟! کی گفته میتونی بدونِ خداحافظی بری و اینجوری غیب بشی؟!»
صدایِ فریادِ خشمگینِ یک دختر، مثلِ سیلی به صورتِ هیسونگ خورد.
موجی از آبِ باران به داخلِ خانه پاشید و دختر جوان، با موهایِ مشکیِ خیس که به صورتش چسبیده بود، و چشمانی که از عصبانیت برق میزد، جلویِ در ایستاده بود. لباسهایش کاملاً خیس بود و از شدتِ خشم، نفسنفس میزد.
هیسونگ که کاملاً شوکه شده بود، فقط توانست با صدایی بریده بریده بگوید: «لی… لیلیوم؟ تو… اینجا چیکار میکنی؟»
نیکی و جیزل با تعجب به هیسونگ و دخترِ تازهوارد نگاه میکردند. جی که کمی دورتر ایستاده بود، ابروهایش را بالا انداخت.
لیلیوم، خواهرِ هیسونگ، با قدمهایی تند و خشمگین واردِ خانه شد و باران را با خود آورد. «چیکار میکنم؟!» صدایش هنوز بلند بود. «دارم دنبالِ برادرِ احمقم میگردم که یه دفعه ناپدید شده! فکر کردی کجا رفتی؟ رفته بودی استراحت کنی؟ تویِ این خرابشده؟»
نگاهش به سرعت بینِ نیکی، جیزل و جی چرخید. انگار داشت سعی میکرد بفهمد چه خبر است.
«اینا کین دیگه؟»
هیسونگ که هنوز داشت تلاش میکرد از شوکِ حضورِ ناگهانیِ خواهرش بیرون بیاید، با صدایی ضعیف گفت: «اونا… دوستام هستن. نیکی و…» نگاهش به سمتِ جیزل رفت. «ایشونم… جیزل.»
لیلیوم نگاهِ تیز و کنجکاوی به جیزل انداخت، اما بعد دوباره به هیسونگ برگشت. «دوستات؟ تویِ این خونه؟ وسطِ این بارون؟ هیسونگ، تو قرار بود بری پیشِ نیکی و یکم آروم بگیری، نه اینکه سر از اینجا دربیاری! مامان بابا نگران بودن! منم که دیگه داشتم سکته میکردم!»
نیکی که حالا کمی آرام شده بود، اما هنوز به لیلیوم و حضورِ ناگهانیاش فکر میکرد، به جیزل نگاه کرد. جیزل داشت با دقت لیلیوم را برانداز میکرد.
نظرات (۵)