Your Trace+1

Your Trace

۱۵ ویدیو

Your trace+9

۵ نظر گزارش تخلف
نیک"(عضو سازمان جنایی)
نیک"(عضو سازمان جنایی)


تهیونگ صبح زود رفت دادگاه. پرونده‌ی پدرش رو برد. مدارکی که جونگ‌کوک تو کشوی دوم میزش گذاشته بود، همه‌چیز رو ثابت می‌کرد. پارک مین‌هو، با تیم تحقیقاتی تهیونگ، تو بارش گیر افتاده بود. اعتراف کرد.

قاضی حکم داد. پرونده‌ی پدر تهیونگ بسته شد. جونگ‌کوک، به خاطر همکاری و مدارک، تبرئه شد.

تهیونگ از دادگاه اومد بیرون. آفتاب بود. اولین بار بعد از ده سال، نفس راحت کشید.

سوار ماشین شد، سریع رفت خونه.

در رو باز کرد.

جونگ‌کوک رو مبل بود، ولی حالش بدتر شده بود. غرق عرق، رنگ پریده، لباسش خیس. زخمش باز شده بود، خون روی مبل چکیده بود.

تهیونگ کیفش رو انداخت زمین، دوید سمتش.

"جونگ‌کوک!"

زانو زد، دستش رو گذاشت روی پیشونی جونگ‌کوک. می‌سوخت. تب داشت.

جونگ‌کوک چشماش رو نیمه باز کرد. لبش خشک بود. یه لبخند ضعیف زد.

"کارآگاه... بردی؟"

تهیونگ دستش رو برد زیر گردنش، سرش رو بلند کرد. "تو چرا هیچی نگفتی؟ چرا زنگ نزدی؟"

جونگ‌کوک نفس‌زنان گفت: "نمی‌خواستم... کارت رو خراب کنم. دادگاه مهم‌تر بود."

تهیونگ چشماش سرخ شد. دستش رو گذاشت روی زخم، فشار داد.

"تو مهم‌تری. نفهمیدی؟ تو مهم‌تری."

جونگ‌کوک نگاهش کرد. سکوت.

تهیونگ گوشی رو برداشت، دستش می‌لرزید. "دکتر کیم، فوری. تب کرده، زخم باز شده."

قطع کرد. برگشت سمت جونگ‌کوک، پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی جونگ‌کوک. داغ بود.

"بیدار بمون. بهم نگاه کن."

جونگ‌کوک لبخند زد، آروم. "تهیونگ... اسمت رو گفتم. نه کارآگاه."

تهیونگ چشماش رو بست. "خفه شو. فقط بیدار بمون."

جونگ‌کوک دستش رو آورد بالا، گونه‌ی تهیونگ رو لمس کرد. سرد بود.

"اگه بمیرم... ناراحت می‌شی؟"

تهیونگ دستش رو گرفت، محکم. "تو نمی‌میری. چون من... نمی‌ذارم."

جونگ‌کوک چشماش سنگین شد. "چرا؟"

تهیونگ مکث کرد. نگاهش کرد. آروم گفت:

"چون عاشقت شدم، احمق."

جونگ‌کوک یه لحظه چشماش باز شد. بعد لبخند زد، و چشماش بسته شد.

نظرات (۵)

Loading...

توضیحات

Your trace+9

۱۴ لایک
۵ نظر


تهیونگ صبح زود رفت دادگاه. پرونده‌ی پدرش رو برد. مدارکی که جونگ‌کوک تو کشوی دوم میزش گذاشته بود، همه‌چیز رو ثابت می‌کرد. پارک مین‌هو، با تیم تحقیقاتی تهیونگ، تو بارش گیر افتاده بود. اعتراف کرد.

قاضی حکم داد. پرونده‌ی پدر تهیونگ بسته شد. جونگ‌کوک، به خاطر همکاری و مدارک، تبرئه شد.

تهیونگ از دادگاه اومد بیرون. آفتاب بود. اولین بار بعد از ده سال، نفس راحت کشید.

سوار ماشین شد، سریع رفت خونه.

در رو باز کرد.

جونگ‌کوک رو مبل بود، ولی حالش بدتر شده بود. غرق عرق، رنگ پریده، لباسش خیس. زخمش باز شده بود، خون روی مبل چکیده بود.

تهیونگ کیفش رو انداخت زمین، دوید سمتش.

"جونگ‌کوک!"

زانو زد، دستش رو گذاشت روی پیشونی جونگ‌کوک. می‌سوخت. تب داشت.

جونگ‌کوک چشماش رو نیمه باز کرد. لبش خشک بود. یه لبخند ضعیف زد.

"کارآگاه... بردی؟"

تهیونگ دستش رو برد زیر گردنش، سرش رو بلند کرد. "تو چرا هیچی نگفتی؟ چرا زنگ نزدی؟"

جونگ‌کوک نفس‌زنان گفت: "نمی‌خواستم... کارت رو خراب کنم. دادگاه مهم‌تر بود."

تهیونگ چشماش سرخ شد. دستش رو گذاشت روی زخم، فشار داد.

"تو مهم‌تری. نفهمیدی؟ تو مهم‌تری."

جونگ‌کوک نگاهش کرد. سکوت.

تهیونگ گوشی رو برداشت، دستش می‌لرزید. "دکتر کیم، فوری. تب کرده، زخم باز شده."

قطع کرد. برگشت سمت جونگ‌کوک، پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی جونگ‌کوک. داغ بود.

"بیدار بمون. بهم نگاه کن."

جونگ‌کوک لبخند زد، آروم. "تهیونگ... اسمت رو گفتم. نه کارآگاه."

تهیونگ چشماش رو بست. "خفه شو. فقط بیدار بمون."

جونگ‌کوک دستش رو آورد بالا، گونه‌ی تهیونگ رو لمس کرد. سرد بود.

"اگه بمیرم... ناراحت می‌شی؟"

تهیونگ دستش رو گرفت، محکم. "تو نمی‌میری. چون من... نمی‌ذارم."

جونگ‌کوک چشماش سنگین شد. "چرا؟"

تهیونگ مکث کرد. نگاهش کرد. آروم گفت:

"چون عاشقت شدم، احمق."

جونگ‌کوک یه لحظه چشماش باز شد. بعد لبخند زد، و چشماش بسته شد.