جادوی لبخند تو
جادوی لبخند تو؛ پارت یازدهم (در کپشن♡)
انتخابِ میسو قاطع بود: زندگیِ انسانی. در لحظهای که او این مسیر را برگزید، درخششِ بالهای طلاییش محو شدند و دردی عمیق در قلبش پیچید؛ بهایی که قوانینِ کهنِ دنیای فرشتهها برای این انتخاب طلب میکرد:فراموشی.
دنیا در چشمِ گونو تاریک شد و دوباره وقتی چشمانش را باز کرد، همهچیز انگار به روز اول برگشته بود. کمپانی، فشارِ کاری، و میسو... فقط به عنوانِ یک طرفدار. گونو دیگر چیزی از آن عشقِ آتشین، از آن صخرههای ساحلی و از آن درگیریهای ماورایی به یاد نداشت. میسو حالا یک انسانِ معمولی بود، اما سنگینیِ نگاهِ او، در حالی که میدید گونو با همان غریبهگیِ دردناک به او خیره میشود، قلبش را تکهتکه میکرد.
هارو، در تمامِ این مدت، از سایهها نظارهگر بود. و برای کمک به میسو جای رئیس جدید کمپانی را میخواست پر کند و میسو منیجر گونو میشد اما او هنوز یک فرشته بود، با همان وقارِ نقرهای و چشمانِ طلاییِ نافذش. دیدنِ میسو که در سکوتِ مطلقِ گونو میسوخت، برای او که حالا طی این سال ها پیوندی عمیق با میسو پیدا کرده بود غیرقابلتحمل بود. هارو میدانست که وفاداری یعنی گذشتن از خود.
در یک نیمهشبِ بارانی، وقتی گونو در دفترِ خالیِ کمپانی به فکر فرو رفته بود، هارو بیصدا وارد شد. او نه به عنوانِ یک فرشته، بلکه به عنوانِ آخرین حامیِ این عشق، با حرکتی که تمامِ قدرتِ باقیماندهاش را میطلبید، نورِ طلاییِ چشمانش را به سمتِ قلبِ گونو هدایت کرد. حصارِ فراموشی شکسته شد؛ خاطرات، مثل موجی از نورِ گرم، به ذهنِ گونو هجوم آوردند: لبخندها، قولها، و آن لحظه ایکه در آغوشِ هم کنار ساحلی که میسو نجاتش داد به یاد آورد.
نظرات