پارت-۷۳

بسته‌شد
بسته‌شد

نگاهی به ساعت انداختم ساعت سه بود:کی میرسیم بابی؟
باربد:یه دو ساعت دیگه دختر دایی
-اها اوکیه پسر عمه
اریا و بنی خندیدن به چیشو نمیدونم گوشیمو در اوردمو زنگ زدم امیر عقل داشتم پشت فرمونه ولی اینم میدونسم هندزفری میزاره:الو'چیه بزنیم بقل که زنگ زدی؟
-نه باوا'خوب اونجا چخبرا شد؟منظورم مهیاس
امیر:عااام هیچی واالا
-اها خوب پس بای
گوشیو قطع کردم:مـهـیـا؟
-اووم مفصله بعدا که معلوم شد بهتون میگم
بهدم گوشیمو باز کردمو بازی کردم و رمان خوندم این رمانی که میخوندم اسمش تو راه باور دارم بود خیلی قشنگ بود درباره دختری بود به اسم ساحل که مادرزادی انگشت شصت نداشتو عاشق یه پسری به اسم امیر میشه که اون نامزد میکنه بهدش پدرش به اجبار به عقد پسری به اسم علیرضا درش میاره حتی علی هم حسی بهش نداره چون توی تصادف مردونگیشو از دست داده بودو مثل پسر بچه ای میمونه که به بلوغ نرسیده تا فصل۳شو خونده بودم که یکمی چشام خسته شد گذاشتمش کنار نگاه ساعت کردم یه ربع به۵ بود اووو ینی ۲ ساعت طول کشید سه تا فصل رمان بخونمم؟
بالاخره بهد نیم ساعت رسیدیم این ویلا دو طبقه بود طبقه پایین سه تا اتاق داشت و بالا۶ تا اتاق از پنجره هاش ساحل معلوم بود و میخواسیم با پا بریم فوقش۵ دقیقه راه میرفتیم من و بنی و باربد اینجا اتاق داشتیم قرار شد هر دو نفر تو یه اتاق باشن
من و مهیا باهم
الناز و ساناز باهم
شیدا و ازیتا باهم
بنیامین و کیارش باهم
امیر و هومن باهم
باربد و اریا باهم
کاکا و مانی باهم
سینا و علی هم باهم
با مهیا به اتاقم که طبقه پایین بودو اتاق وسطی ست سفید و مشکی بود یه تخت دونفره وسط اتاق و بقل دست در چند متر اون ور ترش میز ارایشو سرویس و حمومم گوشه اتاق بود و یه کمد دیواری بزرگ پنجره هم اون ور تخت بود لباسامونو چیدیم تو کشو و اول من رفتم دوش گرفتم بهد مهیا لباسمو با تیشرت شلوارک لیمویی عوۻ کردم موهامم بالا بستم و از اتاق رفتم بیرون

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

پارت-۷۳

۰ لایک
۰ نظر

نگاهی به ساعت انداختم ساعت سه بود:کی میرسیم بابی؟
باربد:یه دو ساعت دیگه دختر دایی
-اها اوکیه پسر عمه
اریا و بنی خندیدن به چیشو نمیدونم گوشیمو در اوردمو زنگ زدم امیر عقل داشتم پشت فرمونه ولی اینم میدونسم هندزفری میزاره:الو'چیه بزنیم بقل که زنگ زدی؟
-نه باوا'خوب اونجا چخبرا شد؟منظورم مهیاس
امیر:عااام هیچی واالا
-اها خوب پس بای
گوشیو قطع کردم:مـهـیـا؟
-اووم مفصله بعدا که معلوم شد بهتون میگم
بهدم گوشیمو باز کردمو بازی کردم و رمان خوندم این رمانی که میخوندم اسمش تو راه باور دارم بود خیلی قشنگ بود درباره دختری بود به اسم ساحل که مادرزادی انگشت شصت نداشتو عاشق یه پسری به اسم امیر میشه که اون نامزد میکنه بهدش پدرش به اجبار به عقد پسری به اسم علیرضا درش میاره حتی علی هم حسی بهش نداره چون توی تصادف مردونگیشو از دست داده بودو مثل پسر بچه ای میمونه که به بلوغ نرسیده تا فصل۳شو خونده بودم که یکمی چشام خسته شد گذاشتمش کنار نگاه ساعت کردم یه ربع به۵ بود اووو ینی ۲ ساعت طول کشید سه تا فصل رمان بخونمم؟
بالاخره بهد نیم ساعت رسیدیم این ویلا دو طبقه بود طبقه پایین سه تا اتاق داشت و بالا۶ تا اتاق از پنجره هاش ساحل معلوم بود و میخواسیم با پا بریم فوقش۵ دقیقه راه میرفتیم من و بنی و باربد اینجا اتاق داشتیم قرار شد هر دو نفر تو یه اتاق باشن
من و مهیا باهم
الناز و ساناز باهم
شیدا و ازیتا باهم
بنیامین و کیارش باهم
امیر و هومن باهم
باربد و اریا باهم
کاکا و مانی باهم
سینا و علی هم باهم
با مهیا به اتاقم که طبقه پایین بودو اتاق وسطی ست سفید و مشکی بود یه تخت دونفره وسط اتاق و بقل دست در چند متر اون ور ترش میز ارایشو سرویس و حمومم گوشه اتاق بود و یه کمد دیواری بزرگ پنجره هم اون ور تخت بود لباسامونو چیدیم تو کشو و اول من رفتم دوش گرفتم بهد مهیا لباسمو با تیشرت شلوارک لیمویی عوۻ کردم موهامم بالا بستم و از اتاق رفتم بیرون