دنباله ی قسمت ۱ داستان (نزدیکترین غریبه)کپ

داستان(نزدیکترین غریبه)

۸ ویدیو

دنباله ی قسمت ۱ داستان (نزدیکترین غریبه)کپ

✩ゆみち★Yumichi✩ورژن پیشی
✩ゆみち★Yumichi✩ورژن پیشی

دو هیون چشمانش را میبندد.
جلسه.رئیس.جریمه.مه ی اینا برایش مثل یک کابوس آشناست.

دو هیون(با صدایی آهسته):«اوه...راست میگی.یادم رفته بود.»

همکار دو هیون:«یادت رفته بود؟جدی میگی؟س الان چیکار کنیم؟رئیس داره دیوونه میشه!

دو هیون آه میکشد.انگار این چهارشنبه هم قرار فرق چندانی با دیروز و فردا نداشته باشد.

دو هیون(با کلافگی):«باشه.خودم رو میرسونم.لی احتمالا زیاد تو جلسه نباشم.

همکار دو هیون(با نا امیدی):«فقط بیا.همینم خوبه.»

تماس قطع میشود.دو هیون مبایل را روی میز می اندازد.به جای رفتن به شرکت،دوباره روی مبل فرو میرود.انگار دیگر انرژی مقاومت در برابر خستگی را هم ندارد.

دو هیون(صدایش پر از دل زدگی):«دیگه حتی جریمه شدن هم هیجان انگیز نیست.»

چشمانش را میبندد،به صدای تیک تاک ساعت گوش میدهد.انگار دارد آخرین لحظات یک روز معمولی را میشمارد،قبل از اینکه...

صدای خشخش و همهمه از آشپزخانه

چشمان دو هیون باز میشود.همان صدا.دقیقا همان صدا اینبار واضحتر.کمی ترسیده با این حال کنجکاو،از جا بلند میشود.
انگار غریزه ی بقا،یا شاید کنجکاوی نهفته در اعماق وجودش،او را به سمت منبع صدا میکشاند.

دو هیون(با صدایی که سعی میکند قاطع باشد ،اما کمی میلرزد):«کی اونجاست؟»

جوابی نمی آید.اما صدا ادامه دارد.انگار کسی یا چیزی در حال جابجا شدن است.دو هیون آرام،با قدم هایی که هر لحظه محتاط تر میشوند،به سمت آشپزخانه میرود.

دو هیون(کمی بلندتر):«بگو کی هستی!»

ناگهان دریچه ی تهویه ی هوای بالای اتاق گاز ،با صدایی آهسته باز میشود.

دو هیون نفسش را حبس میکند.

و بعد...

یکی از دریچه بیرون می آید.شبیه انسان بود ولی انسان نبود.دختر بود.شناور،آرام،و با ظاهرش شگفت انگیز.موهای نقره ای متمایل به بنفش.چشمان نقره ای_آبی اش با کنجکاوی به دو هیون خیره میشود.

انگار تمام کسالت و خستگی دو هیون ،در یک لحظه،با دیدن این موجود،جای خود را به یک شک عمیق و واقعی داده است.

موجود لبخند کوچکی میزند.لبخندی که هم شیطنت دارد و هم سال ها منظتر این لحظه بوده.

اون موجود:چخبرا دو هیون؟

چشمان دو هیون از حدقه بیرون می آید.تمام دمی در یک آن دور سرش می‌ چرخد.

دو هیون(با تمام توانش):آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ.
در قسمت های بعد با این موجود آشنا میشید.










نظرات (۳۱)

Loading...

توضیحات

دنباله ی قسمت ۱ داستان (نزدیکترین غریبه)کپ

۳ لایک
۳۱ نظر

دو هیون چشمانش را میبندد.
جلسه.رئیس.جریمه.مه ی اینا برایش مثل یک کابوس آشناست.

دو هیون(با صدایی آهسته):«اوه...راست میگی.یادم رفته بود.»

همکار دو هیون:«یادت رفته بود؟جدی میگی؟س الان چیکار کنیم؟رئیس داره دیوونه میشه!

دو هیون آه میکشد.انگار این چهارشنبه هم قرار فرق چندانی با دیروز و فردا نداشته باشد.

دو هیون(با کلافگی):«باشه.خودم رو میرسونم.لی احتمالا زیاد تو جلسه نباشم.

همکار دو هیون(با نا امیدی):«فقط بیا.همینم خوبه.»

تماس قطع میشود.دو هیون مبایل را روی میز می اندازد.به جای رفتن به شرکت،دوباره روی مبل فرو میرود.انگار دیگر انرژی مقاومت در برابر خستگی را هم ندارد.

دو هیون(صدایش پر از دل زدگی):«دیگه حتی جریمه شدن هم هیجان انگیز نیست.»

چشمانش را میبندد،به صدای تیک تاک ساعت گوش میدهد.انگار دارد آخرین لحظات یک روز معمولی را میشمارد،قبل از اینکه...

صدای خشخش و همهمه از آشپزخانه

چشمان دو هیون باز میشود.همان صدا.دقیقا همان صدا اینبار واضحتر.کمی ترسیده با این حال کنجکاو،از جا بلند میشود.
انگار غریزه ی بقا،یا شاید کنجکاوی نهفته در اعماق وجودش،او را به سمت منبع صدا میکشاند.

دو هیون(با صدایی که سعی میکند قاطع باشد ،اما کمی میلرزد):«کی اونجاست؟»

جوابی نمی آید.اما صدا ادامه دارد.انگار کسی یا چیزی در حال جابجا شدن است.دو هیون آرام،با قدم هایی که هر لحظه محتاط تر میشوند،به سمت آشپزخانه میرود.

دو هیون(کمی بلندتر):«بگو کی هستی!»

ناگهان دریچه ی تهویه ی هوای بالای اتاق گاز ،با صدایی آهسته باز میشود.

دو هیون نفسش را حبس میکند.

و بعد...

یکی از دریچه بیرون می آید.شبیه انسان بود ولی انسان نبود.دختر بود.شناور،آرام،و با ظاهرش شگفت انگیز.موهای نقره ای متمایل به بنفش.چشمان نقره ای_آبی اش با کنجکاوی به دو هیون خیره میشود.

انگار تمام کسالت و خستگی دو هیون ،در یک لحظه،با دیدن این موجود،جای خود را به یک شک عمیق و واقعی داده است.

موجود لبخند کوچکی میزند.لبخندی که هم شیطنت دارد و هم سال ها منظتر این لحظه بوده.

اون موجود:چخبرا دو هیون؟

چشمان دو هیون از حدقه بیرون می آید.تمام دمی در یک آن دور سرش می‌ چرخد.

دو هیون(با تمام توانش):آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ.
در قسمت های بعد با این موجود آشنا میشید.