داستان(نزدیکترین غریبه)
قسمت ۲ (نزدیکترین غریبه) کپ
ادامه ی صحنه قبل.
بعد از اینکه دختره سلام کرد دو هیون همون لحظه غش کرد افتاد.
دختره:«اوه!غش کرد؟(اول مثل کسی که خیلی تعجب کرده بهش نگاه کرد.و بعد یکدفعه خیلی راحت بیخیالش شد ولش کرد رفت)اوکی به من چه»
دختره:« بزار حد اقل ببرمش روی مبل.»دو هیون رو بلند کرد و بردش روی مبل.
دختره دست به کمر،با حالتی که انگار یک گمشده داخل دیجی کالا دنبال کابل شارژر میگردد،مشغول وارسی خانه است.
دختره(در حالی که سرش توی کابینت است):«اَه،این چه خونه ایه؟چرا همه چی خاکستریه؟خستم کرد.»
بعد لحظه ای مکث میکند،مثل کسی که از سر بیکاری رادیو را روشن میکند.
دختره(با خودش):«خب حالا چیکار کنم؟...حوصلم سر رفت...هیجان کجاست پس؟»
دوربین برمیگردد روی دو هیون غش کرده روی مبل.
دو هیون چشم باز میکند.
دو هیون:«خب...خداروشکر فقط توهم بود.»
دختره ناگهان از بالای سرش خم میشود.شناور.معلق.
دختره:«توهم؟»
دو هیون (در حدی روحش جدا میشود و میخورد به سقف):«آآآآآآآآآآآآآ»
دختره:«چته خب؟این همه فریاد لازم بود؟مگه من چیم؟خوناشامی چیزیم؟هیولا که نیستم!»
دو هیون(کلافه،مظلوم،آماده تسلیم):«تو...از جونم چی میخوای؟!»
دختره:«چی از جونت میخوام؟(با انگشتش به خودش اشاره میکند) تو من کشوندی اینجا،یادته یانه؟»
دو هیون:«من؟!کشوندمت؟!من نهایتا سوسک میکشم.موجود فضایی که نمیکشم!»
دختره(با چشمی که میگوید «واقعا؟»):«تو خواستی بیام اینجا!»
دو هیون:«کی؟کجا؟کی همچین غلطی کردم؟!»
دختره:«همون وقتی که گفتی یک اتفاق تازه میخوای.حوصلت سر رفته بود.از زندگی خسته بودی.همونا...همونا که گفتی...جلوی تلوزیون...مثل پیرمرد های هفت نامه خوان.»
دو هیون:«خب... چه ربطی به تو داشت؟چرا تو باید بیای؟!»
دختره:«والا منم نمیدونم چرا من!به من گفتن برو منم گفتم چشم.شاید جون بقیه خیلی مودب بودن و من یکم...نه»
دو هیون:«تو رو... فرستادن؟کی؟چی؟کی هستی اصلا؟!»
دختره:«اَه اَه!چقدر سوال میپرسی!خستم کردی!ولم کن دیگه!»
دو هیون:«خب حد اقل بگو چی هستی.»
دختره:«باشه باشه باشه!منو نخور!....من موجود سونا هستم.از یه بُعد دیگه میایم.وظیفمون اینه که وقتی یکی میگه یک خستم ،اتفاق میخوام،یک چیز جدید میخوام...ما رو میندازن تو زندگیش.از بین هزاران تا موجود من رو برای تو انتخاب کردن.(با افتخار)ببین چه شانسی اوردی؟!»
نظرات (۷)