مشخصات رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی

رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی

۳۰ ویدیو

Part:4 یک اشتباه پنج سال جدایی

۱۶ نظر گزارش تخلف
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.

کلارا مثل همیشه داشت با دوستاش حرف میزد کلارا میدونست با میرا هم مدرسه هست ولی چهرشو ندیده بود میرا هم که فقط یک دوست داشت ولی اونم عاشق کلارا بود میخواست باهاش دوست بشه با اینکه فقط ۳ سال ازش بزرگ بود میرا وقتی این رو فهمید سعی کرد کلارا رو خراب کنه ولی نمیدونست اون دختر همون دختری بودکه سعی کرده بود اوت رو بکشه میرا رفت وسایل کلارا رو زمین ریخت و ی سیلی بهش زد کلارا هیچی نکرد نمیخواست دردسر درست کنه
میرا: دختر بچه تو کسی هستی که بابا نداره پس چطور الان اینجایی نکنه مامانت ی عوضیه
کلارا با شنیدن این خودشو به سختی کنترل کرد
کلارا: اسمت چیه ؟
میرا: اسمم میرا هست
کلارا با شنیدن این حرف فهمید که اون همون کسیه که باعث شد این رد همیشه تو دستم بمونه
کلارا: ببین برو تا کاری نکردم (با خشم و ناراحتی)
میرا: ی بچه چیوار میتونی بکنی هان(زد به خنده)
کلارا دستشو پیچوند موهاشو کشید و روش شیرکاکائو ریخت و میرا زد به گریه معاون اومد و هردورو به اتاق برد و به والدینشون زنگ زد
معاون: کلارا تو چیکار کردی هان میدونی پدر این بچه کیه (با اعصبانیت)
کلارا: میدونم شما هم میدونین مامان من کیه
معاون تا میخواست بپرسه کیه ماک اومد
مارک: کی دختر منو اذیت کرد هان
معاون: سلام آقای مارس
میرا: بابا این عوضی منو کتک زد
مارک: مامانت رو بیار باهاش حرف دارم
کلارا: آقای مارس دخترتون به من فحش ناموسی داد و حقش این بود
کلارا وقتی گفت آقای مارس دلش به درد اومد تو شک بود
مارک: فامیلیش چیه؟ مامانش کجا موند؟(با اعصبانیت)
معاون: کلارا مارس
مارک با شنیدن این حرف فهمید دختر خودشه تودلش خوشحال بود ولی باحرف هایی که یکم زد فهید چه غلطی کرد تا میخواست حرف بزنه لارا اومد
لارا: من مامان این عوضیم
معاون: شما شما(تو شک بود)
کلارا: میخواستم یکم پیش بگم که مامان من لارا ویلی هست
لارا: دخترم کی اذیتت کرده ؟
کلارا: میرا مارس
لارا با شنیدن این حرف به پشتش نگاه کرد و مارک و میرا رو دید
معاون: دختر شما ی نفر رو کتک زده
لارا: چرا کلارا؟
معاون: چون
لارا: اسم شما مگه کلاراست
کلارا: به من فحش ناموسی داد
لارا: چی گفت ‌؟
کلارا: گفت که تو بابا نداری چطور الان اینجایی بعد ی سیلی زد به من گفت مامانت ی عوضیه(با گریه)
مارک با شنیدن این حرف فهمید چه پدر بدیه دلش میخواست بغلش کنه ولی نمیتونست
لارا: دختر من اشتباه کرده ولی دختر اون چی

نظرات (۱۶)

Loading...

توضیحات

Part:4 یک اشتباه پنج سال جدایی

۵ لایک
۱۶ نظر

کلارا مثل همیشه داشت با دوستاش حرف میزد کلارا میدونست با میرا هم مدرسه هست ولی چهرشو ندیده بود میرا هم که فقط یک دوست داشت ولی اونم عاشق کلارا بود میخواست باهاش دوست بشه با اینکه فقط ۳ سال ازش بزرگ بود میرا وقتی این رو فهمید سعی کرد کلارا رو خراب کنه ولی نمیدونست اون دختر همون دختری بودکه سعی کرده بود اوت رو بکشه میرا رفت وسایل کلارا رو زمین ریخت و ی سیلی بهش زد کلارا هیچی نکرد نمیخواست دردسر درست کنه
میرا: دختر بچه تو کسی هستی که بابا نداره پس چطور الان اینجایی نکنه مامانت ی عوضیه
کلارا با شنیدن این خودشو به سختی کنترل کرد
کلارا: اسمت چیه ؟
میرا: اسمم میرا هست
کلارا با شنیدن این حرف فهمید که اون همون کسیه که باعث شد این رد همیشه تو دستم بمونه
کلارا: ببین برو تا کاری نکردم (با خشم و ناراحتی)
میرا: ی بچه چیوار میتونی بکنی هان(زد به خنده)
کلارا دستشو پیچوند موهاشو کشید و روش شیرکاکائو ریخت و میرا زد به گریه معاون اومد و هردورو به اتاق برد و به والدینشون زنگ زد
معاون: کلارا تو چیکار کردی هان میدونی پدر این بچه کیه (با اعصبانیت)
کلارا: میدونم شما هم میدونین مامان من کیه
معاون تا میخواست بپرسه کیه ماک اومد
مارک: کی دختر منو اذیت کرد هان
معاون: سلام آقای مارس
میرا: بابا این عوضی منو کتک زد
مارک: مامانت رو بیار باهاش حرف دارم
کلارا: آقای مارس دخترتون به من فحش ناموسی داد و حقش این بود
کلارا وقتی گفت آقای مارس دلش به درد اومد تو شک بود
مارک: فامیلیش چیه؟ مامانش کجا موند؟(با اعصبانیت)
معاون: کلارا مارس
مارک با شنیدن این حرف فهمید دختر خودشه تودلش خوشحال بود ولی باحرف هایی که یکم زد فهید چه غلطی کرد تا میخواست حرف بزنه لارا اومد
لارا: من مامان این عوضیم
معاون: شما شما(تو شک بود)
کلارا: میخواستم یکم پیش بگم که مامان من لارا ویلی هست
لارا: دخترم کی اذیتت کرده ؟
کلارا: میرا مارس
لارا با شنیدن این حرف به پشتش نگاه کرد و مارک و میرا رو دید
معاون: دختر شما ی نفر رو کتک زده
لارا: چرا کلارا؟
معاون: چون
لارا: اسم شما مگه کلاراست
کلارا: به من فحش ناموسی داد
لارا: چی گفت ‌؟
کلارا: گفت که تو بابا نداری چطور الان اینجایی بعد ی سیلی زد به من گفت مامانت ی عوضیه(با گریه)
مارک با شنیدن این حرف فهمید چه پدر بدیه دلش میخواست بغلش کنه ولی نمیتونست
لارا: دختر من اشتباه کرده ولی دختر اون چی