"The Girl Between Tides" موج های دریا "2"
ساعت ۷:۱۰ صبح است.
نور صبح از پنجرههای بلند عمارت وایتلاک وارد اتاق میشود و روی کف مرمر پخش میشود. خانه بزرگ است و در این ساعت هنوز بیشتر اتاقها ساکت هستند.
رز وایتلاک،
دختری دهساله،
کنار پنجره نشسته است.
کتابی روی زانوهایش قرار دارد. صفحه را نگاه میکند، اما گاهی نگاهش از روی کلمات جدا میشود و به سمت باغ و دریا میرود.
موهایش صاف و بلند است و روی شانههایش افتاده. بلوز و دامن ساده و رسمی بر تن دارد
صدای قدمهای مادر در راهرو شنیده میشود.
تق…
تق…
تق…
ساعت ۷:۱۸.
مادر در چارچوب در میایستد.
«رز، ساعت 7:40 دقیقه وقت مطالعه تمام است.»
رز سرش را بلند میکند.
«بله مادر.»
مادر میرود و در نیمهباز میماند. سکوت دوباره به اتاق برمیگردد.
چند دقیقه بعد باد پرده سفید را کمی حرکت میدهد. هوای دریا وارد اتاق میشود.
رز نفس عمیقی میکشد.
چند ثانیه مکث میکند، بعد آرام نفس تنگش رابه آرامی بیرون میدهد.
ساعت ۷:۳۱.
چیزی به شیشه پنجره میخورد.
رز سرش را بالا میآورد و به پایین نگاه میکند.
آیدن هاوثورن در باغ ایستاده است. پسر همسایه. همسن او.
موهایش کمی نامرتب است و پیراهن سادهای پوشیده. وقتی رز را میبیند دستش را بالا میآورد و اشاره میکند که بیرون بیاید.
رز چند لحظه به اطراف اتاق نگاه میکند، بعد از پنجره دور میشود.
ساعت ۷:۴۳.
او از در پشتی عمارت بیرون میآید.
آیدن منتظر ایستاده.
«فکر کردم امروز هم نمیای.»
رز شانه بالا میاندازد.
«درس داشتم.»
آنها از مسیر میان دو باغ عبور میکنند. زمین هنوز از شب قبل کمی مرطوب است و بوی درختان پرتقال در هوا مانده.
چند دقیقه بدون حرف راه میروند.
آیدن میگوید:
«میخوای بریم سمت ساحل؟»
رز سر تکان میدهد.
ساعت ۸:۰۲.
آنها به مسیر شنی نزدیک دریا میرسند.
صدای موجها واضحتر است.
حسی کوتاه از اطراف عبور میکند؛ چیزی که قابل توضیح نیست. مثل وقتی که فکر میکنی کسی نزدیکت ایستاده، اما وقتی نگاه میکنی کسی نیست.
آیدن برمیگردد.
«هوا خیلی خوبه»
.
ساعت ۸:۰۴.
رز به سطح آب نگاه میکند. انعکاسش روی موجها برای لحظهای نامنظم میشود، بعد دوباره عادی.
او چیزی نمیگوید.
آیدن سنگ کوچکی را در آب پرتاب میکند.
صبح ادامه دارد
و ساحل تقریباً خالی است.
فقط صدای دریا شنیده میشود.
نظرات