سایلن SILEN چپتر 1

۸ نظر گزارش تخلف
․․․․·❤ 성정윤 Song Jeong Yoon ❤·....
․․․․·❤ 성정윤 Song Jeong Yoon ❤·....

سئول — دادگاه ناحیه‌ای مرکزی

صدای چکش قاضی در سالن پیچید.

فلز خشک روی چوب.

«با توجه به شواهد ارائه شده…»

هان سوجون پشت ردیف آخر نشسته بود. دست‌هایش در هم قفل شده بود، آن‌قدر محکم که بند انگشتانش سفید شده بودند. از صبح هیچ حرفی نزده بود.

مادرش کنار او آرام گریه می‌کرد.

قاضی ادامه داد:

«دادگاه شواهد کافی برای اثبات رانندگی خطرناک یا سهل‌انگاری مرگبار نمی‌یابد.»

وکیل مدافع لبخند کوتاهی زد.

پسر جوانی که پشت میز متهم نشسته بود، با بی‌حوصلگی به ساعتش نگاه کرد.

نامش پارک جونگ‌هو بود.

کسی که با ماشینش بدن هان مین‌جه را چند متر روی آسفالت کشیده بود.

اما حالا کت و شلوار گران پوشیده بود.

قاضی چکش را دوباره زد.

«بنابراین، متهم از تمامی اتهامات تبرئه می‌شود.»

برای چند ثانیه هیچ‌کس تکان نخورد.

بعد ناگهان صداها شروع شد؛

صندلی‌هایی که عقب کشیده می‌شدند، کاغذهایی که جمع می‌شدند، زمزمه‌هایی که مثل موج در سالن می‌چرخیدند.

مادر سوجون سرش را در دست‌هایش گرفت.

پدرش فقط گفت:

«بیا بریم.»

سوجون تکان نخورد.

او به متهم نگاه می‌کرد.

پارک جونگ‌هو داشت با وکیلش دست می‌داد. حتی خندید. خنده‌ای کوتاه و سبک، انگار چیزی بیش از یک جلسه‌ی اداری تمام شده باشد.

سوجون آرام نفس کشید.

در ذهنش، تصویر برادرش گذشت.

مین‌جه که همیشه دیر می‌دوید تا به اتوبوس مدرسه برسد.

مین‌جه که عاشق بازی‌های ویدیویی بود.

مین‌جه که آن شب فقط داشت از فروشگاه برمی‌گشت.

سوجون بلند شد.

کسی متوجه او نشد.

او آرام از ردیف صندلی‌ها گذشت و نزدیک در خروجی ایستاد. برای آخرین بار به سالن دادگاه نگاه کرد.

قاضی داشت پرونده‌ی بعدی را صدا می‌زد.

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

انگار یک زندگی فقط یک خط در یک پرونده بوده.

سوجون زیر لب گفت:

«پس این یعنی عدالت…»

هیچ‌کس نشنید.

او در را باز کرد و به راهروی سرد دادگاه قدم گذاشت.

آن لحظه هنوز سایلن وجود نداشت.

اما چیزی در ذهن هان سوجون،

در سکوت همان راهرو،

آرام و بی‌صدا

متولد شد.

................

نظرات (۸)

Loading...

توضیحات

سایلن SILEN چپتر 1

۹ لایک
۸ نظر

سئول — دادگاه ناحیه‌ای مرکزی

صدای چکش قاضی در سالن پیچید.

فلز خشک روی چوب.

«با توجه به شواهد ارائه شده…»

هان سوجون پشت ردیف آخر نشسته بود. دست‌هایش در هم قفل شده بود، آن‌قدر محکم که بند انگشتانش سفید شده بودند. از صبح هیچ حرفی نزده بود.

مادرش کنار او آرام گریه می‌کرد.

قاضی ادامه داد:

«دادگاه شواهد کافی برای اثبات رانندگی خطرناک یا سهل‌انگاری مرگبار نمی‌یابد.»

وکیل مدافع لبخند کوتاهی زد.

پسر جوانی که پشت میز متهم نشسته بود، با بی‌حوصلگی به ساعتش نگاه کرد.

نامش پارک جونگ‌هو بود.

کسی که با ماشینش بدن هان مین‌جه را چند متر روی آسفالت کشیده بود.

اما حالا کت و شلوار گران پوشیده بود.

قاضی چکش را دوباره زد.

«بنابراین، متهم از تمامی اتهامات تبرئه می‌شود.»

برای چند ثانیه هیچ‌کس تکان نخورد.

بعد ناگهان صداها شروع شد؛

صندلی‌هایی که عقب کشیده می‌شدند، کاغذهایی که جمع می‌شدند، زمزمه‌هایی که مثل موج در سالن می‌چرخیدند.

مادر سوجون سرش را در دست‌هایش گرفت.

پدرش فقط گفت:

«بیا بریم.»

سوجون تکان نخورد.

او به متهم نگاه می‌کرد.

پارک جونگ‌هو داشت با وکیلش دست می‌داد. حتی خندید. خنده‌ای کوتاه و سبک، انگار چیزی بیش از یک جلسه‌ی اداری تمام شده باشد.

سوجون آرام نفس کشید.

در ذهنش، تصویر برادرش گذشت.

مین‌جه که همیشه دیر می‌دوید تا به اتوبوس مدرسه برسد.

مین‌جه که عاشق بازی‌های ویدیویی بود.

مین‌جه که آن شب فقط داشت از فروشگاه برمی‌گشت.

سوجون بلند شد.

کسی متوجه او نشد.

او آرام از ردیف صندلی‌ها گذشت و نزدیک در خروجی ایستاد. برای آخرین بار به سالن دادگاه نگاه کرد.

قاضی داشت پرونده‌ی بعدی را صدا می‌زد.

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

انگار یک زندگی فقط یک خط در یک پرونده بوده.

سوجون زیر لب گفت:

«پس این یعنی عدالت…»

هیچ‌کس نشنید.

او در را باز کرد و به راهروی سرد دادگاه قدم گذاشت.

آن لحظه هنوز سایلن وجود نداشت.

اما چیزی در ذهن هان سوجون،

در سکوت همان راهرو،

آرام و بی‌صدا

متولد شد.

................