عمارت بی خواب
پارت ده کپ☆
# عمارتِ بیخواب
## پارت دهم | رازی بین دو نفر
ندا هنوز به نوشته روی دیوار خیره شده بود.
«نیک... منظورتون از پدرت چیه؟»
نیک دستهاش رو توی جیبش فرو برد.
«بهتره فعلاً دربارهش حرف نزنیم.»
ندا با حرص گفت:
«باز شروع کردی\! واقعاً از این همه راز خسته نشدی؟»
قبل از اینکه نیک جواب بده، ستایش جلو اومد.
«بچهها، فکر کنم بهتره فعلاً از اینجا بریم. معلومه یکی داره با اعصاب همهمون بازی میکنه.»
مونیکا بلافاصله کنارش قرار گرفت.
«منم موافقم. تازه اگه اتفاقی بیفته، من مراقبتم.»
ستایش خندید.
«تو اول خودت نترس\!»
مونیکا با اعتمادبهنفس گفت:
«من؟ من اصلاً نمیترسم.»
همون لحظه صدای ضربهای از پشت دیوار اومد.
مونیکا سریع دست ستایش رو گرفت.
ستایش خندهاش گرفت.
«آره، کاملاً مشخصه\!»
چند دقیقه بعد، دخترها توی اتاق ستایش جمع شده بودن.
مونیکا روی تخت نشسته بود و ناخودآگاه با دستبندش بازی میکرد.
ستایش پرسید:
«راستی، تو چرا اینقدر اصرار داری همیشه کنار من باشی؟»
مونیکا مکث کرد.
«شاید چون کنار تو احساس خوبی دارم.»
ستایش لبخند زد.
«چه جواب عجیبی\!»
مونیکا لبخند کوچیکی زد.
«همه حرفا رو که نمیشه یهدفعه گفت.»
ریحانه که روی صندلی نشسته بود، زیر لب گفت:
«اوه اوه... اینجا چه خبره؟»
مونیکا بالش کوچیکی به طرفش پرت کرد.
«تو دخالت نکن\!»
هر سه خندیدن.
همون موقع، ندا و نیک در کتابخونه دنبال اطلاعاتی درباره پروژه عمارت میگشتن.
ندا یک دفتر قدیمی از قفسه بیرون کشید.
«نیک، اینو ببین.»
روی جلد دفتر نوشته شده بود:
پرونده خانواده رومانو
نیک با دیدن اسم، خشکش زد.
«این دفتر رو از کجا پیدا کردی؟»
ندا صفحاتش رو ورق زد.
داخل دفتر عکسی از مردی بود که شباهت عجیبی به نیک داشت.
زیر عکس نوشته شده بود:
«دکتر آرمان رومانو؛ مدیر پروژه شماره ۱۳»
ندا به نیک نگاه کرد.
«این همون پدرته؟»
نیک با صدای آرومی جواب داد:
«آره...»
ناگهان صفحه بعدی توجه ندا رو جلب کرد.
تاریخ ثبت شده بود:
هفده سال قبل، شب ناپدید شدن دو کودک.
ندا با تعجب گفت:
«دو کودک؟\!»
اما قبل از اینکه ادامه بده، صدای قدمهایی از پشت در کتابخونه شنیده شد.
صدای شادی بود:
«نیک... دفتر رو ببند. نباید این صفحه رو بخونین.»
ادامه دارد...
نظرات