We
ما pt3
او چون شمعی لرزان بود، شعلهای کوچک در میان این تاریکی بیپایان. شعلهاش از درونِ اندوه زاده شده بود، اندوهی که هر لحظه جانش را میسوزاند، اما در همان سوختن، نوری پدید میآمد که راه را نشان میداد.
ما همچون پروانههایی بیقرار گرد او میچرخیدیم؛ بیآنکه بفهمیم چرا، تنها مجذوب نوری بودیم که گرچه اندک، در این شب بیانتها تنها پناه ما بود.
هر بار که شعلهاش میلرزید، دلهایمان هم با او میلرزید، و هر بار که دوباره برمیخاست، درون ما نیز جانی تازه میگرفت.
اما هیچ پروانهای نمیدانست که شمع، در روشنایی خود، آرامآرام نابود میشود؛ هیچکس جز خود او، که سکوتش نشان میداد حقیقت را میداند و با این حال، ادامه میدهد.
شاید روزی شعلهاش خاموش شود، اما حتی آن خاموشی نیز در این عمارت پژواکی از نور بر جا خواهد گذاشت؛ نوری که هرگز فراموش نخواهد شد.
ما گرد شعلهی او میچرخیدیم، پروانههایی محبوس در شب. و هر چه بیشتر نور میبخشید، بیشتر خم میشدیم، تا جایی که ناگهان خود را در برابرش زانو زده یافتیم. نه از ترس، نه از اجبار، بلکه از شوری خاموش که در سینهمان میسوخت.
گمان میکردیم او کلید رهایی ماست، که اگر شعلهاش را تا آخرین قطره بسوزاند، دیوارها خواهند شکست و آسمان دوباره بر ما گشوده خواهد شد.
اما در همان سکوتِ لرزان، چیزی در درونمان نجوا کرد: کلید در دستان او نیست… در دستان ماست.
ما، که سالها خود را در زنجیر انتظار خوابانده بودیم، باید زنجیر را ببخشیم. باید آینهی ترکخوردهی وجودمان را در آغوش بگیریم و سایههای خود را رها کنیم.
نظرات