صبح که ساعت ۲ رسیدیم, مامانم یه چیزی رو.....

۲۱ نظر گزارش تخلف
XxDevilAmixX (دست راست ملکه تکرو) ست پروف و هدر گرافیکی با پاتامی/پشمک کله پوکم [افلاین Offline] [من رفتم بخوابم تا نمردم-]

اگه حوصله نداری بخونی ک مهم نی نخون:خنده::گریه:
خبببببببب بزار از اول اول بگویم چ اتفاقی افتاد صب ساعت ۲ ک رسیدیممممممم (وقتی خیلی بیکاری و خیلی گشادی بری ادامه ۱ ساعت انیمه کاگویا پرنسس کیهانی رو ببینی:)
خبببببب دیشت ما دقیقا ساعت ۲ رسیدیم دم در خونه مامان بزرگ اینام بعد اینجا خونه هاشون نمد چجوری بگم, از اوناییه ک تک نفرس و حیاط اینا داره. بعد ما ماشین رو داخل پارک کردیم و نمیدونم گفتم اینو بهتون یا نه ولی من یدونه همستر و ی جفت مرغ عشق دارم, این قفس مرغ عشقام بین من و داداشم میزاریم و همستره رو وقتی مسافرت میریم میزاریمش تو یه سطل کوچولو (ک زیاد جا نگیره و بتونیم با خودمون ببریمش) و مامانم همیشه سطل رو میزاره جلو پاش چون چرا ک نه. بعد ما پیاده شدیم دیدم مامانم سطل رو برداشت با خودش و فکر کردم وقتی اومد داخل همستر رو هم با خودش اورد (من پرنده هارو اوردم با خودم) بعد نگو مامانم گذاشته بودش روی نیمکت دم در ک سلام اینا بکنه با عمه و مامان بزرگ اینام و یادش رفت بیاره داخل همستر رو . بعد من همین چند دقیقه پیش (همین ۴۰, ۵۰ دیقه پیش) اومدم برم ب این بشم سر بزنم چون عجیب بود ندیدمش تو اتاق بعد سطلشو داخل خونه پیدا کردم دیدم خالیه و فکردم دوباره فرار کرده بعد از عمم پرسیدم این فرار کرده دوباره؟ گفت اره دیشب بیرون رو نیمکت جا مونده بود تو حیاط فرار کرده. بعد من اینحوری بودم ک خب این فرار کرده و تو گرما هم دیگ مرده نمیتونم بشمو پیدا کنم بعد رفتم تو خونه ی چرخ زدم و تو اشپز خونه شنیدم مامانم داشت ب بابام میگفت ی چیزی رو ب امیتیس نگو بعد (مم هر وقت یکی اسممو تو ۱ کیلومتری ب زبون میاره میشنومش حتی وقتی حدود ۱۰٪ شنوایی گوشم رو از دست دادم) من اومدم میگم چیو ب من نگه؟ بعد این هی میگ نهههههه من چیزی منظورم نبوووود فقط داشتم بهش میگفتم نگه بهت همسترت فرار کرده غصه نخوری. بعد منو کشوند تو اتاق میگه در واقع فرار نکرده همسترت, گربه بردتش و خوردتش ب کسی نگو میدونی و من بهت گفتم :)
اسم بشم هم قلی بود :) (ما دوتا قلی داشتیم, این قلی شماره ۲عه)
ببببببششششششششمممممممممممممممممTTTTTTT^TTTTTTT

نظرات (۲۱)

Loading...

توضیحات

صبح که ساعت ۲ رسیدیم, مامانم یه چیزی رو.....

۱۷ لایک
۲۱ نظر

اگه حوصله نداری بخونی ک مهم نی نخون:خنده::گریه:
خبببببببب بزار از اول اول بگویم چ اتفاقی افتاد صب ساعت ۲ ک رسیدیممممممم (وقتی خیلی بیکاری و خیلی گشادی بری ادامه ۱ ساعت انیمه کاگویا پرنسس کیهانی رو ببینی:)
خبببببب دیشت ما دقیقا ساعت ۲ رسیدیم دم در خونه مامان بزرگ اینام بعد اینجا خونه هاشون نمد چجوری بگم, از اوناییه ک تک نفرس و حیاط اینا داره. بعد ما ماشین رو داخل پارک کردیم و نمیدونم گفتم اینو بهتون یا نه ولی من یدونه همستر و ی جفت مرغ عشق دارم, این قفس مرغ عشقام بین من و داداشم میزاریم و همستره رو وقتی مسافرت میریم میزاریمش تو یه سطل کوچولو (ک زیاد جا نگیره و بتونیم با خودمون ببریمش) و مامانم همیشه سطل رو میزاره جلو پاش چون چرا ک نه. بعد ما پیاده شدیم دیدم مامانم سطل رو برداشت با خودش و فکر کردم وقتی اومد داخل همستر رو هم با خودش اورد (من پرنده هارو اوردم با خودم) بعد نگو مامانم گذاشته بودش روی نیمکت دم در ک سلام اینا بکنه با عمه و مامان بزرگ اینام و یادش رفت بیاره داخل همستر رو . بعد من همین چند دقیقه پیش (همین ۴۰, ۵۰ دیقه پیش) اومدم برم ب این بشم سر بزنم چون عجیب بود ندیدمش تو اتاق بعد سطلشو داخل خونه پیدا کردم دیدم خالیه و فکردم دوباره فرار کرده بعد از عمم پرسیدم این فرار کرده دوباره؟ گفت اره دیشب بیرون رو نیمکت جا مونده بود تو حیاط فرار کرده. بعد من اینحوری بودم ک خب این فرار کرده و تو گرما هم دیگ مرده نمیتونم بشمو پیدا کنم بعد رفتم تو خونه ی چرخ زدم و تو اشپز خونه شنیدم مامانم داشت ب بابام میگفت ی چیزی رو ب امیتیس نگو بعد (مم هر وقت یکی اسممو تو ۱ کیلومتری ب زبون میاره میشنومش حتی وقتی حدود ۱۰٪ شنوایی گوشم رو از دست دادم) من اومدم میگم چیو ب من نگه؟ بعد این هی میگ نهههههه من چیزی منظورم نبوووود فقط داشتم بهش میگفتم نگه بهت همسترت فرار کرده غصه نخوری. بعد منو کشوند تو اتاق میگه در واقع فرار نکرده همسترت, گربه بردتش و خوردتش ب کسی نگو میدونی و من بهت گفتم :)
اسم بشم هم قلی بود :) (ما دوتا قلی داشتیم, این قلی شماره ۲عه)
ببببببششششششششمممممممممممممممممTTTTTTT^TTTTTTT