رمان
پارت بیست و یک رمان
عصر یخبندان
پارت 21
_دیشب تو خونه دوست بابات با هینا هم صحبت شدم کارن هر چقدر از مهربونی ناز بودنش بگم کم گفتم
_برا اینه که حالت خوبه
_اره دیگه خیلی انرژی مثبتی ازش گرفتم
_اوممم
به سمت اتاقم رفتم به این فکر میکردم که چرا یه
دختر باید به مادر من دل گرمی بده
بی خیال شدم و لباسامو عوض کردم گوشیمو
گرفتم و با روشن کردن نت سیل پیام اومد
حوصله خوندن زر زراشونو نداشتم با داد و بی
دادی که از پایین میومد فهمیدم بابام اومده رفتم پایین
_چته خونه رو گذاشتی رو سرت
_درست حرف بزن من پدرتما
_ههه اره راس میگی چقدرم پدری کردی چته
_فردا میریم خاستگاری
_به به پنجمی هم تو راهه؟؟؟
_برا...
ادامه دارد...
نویسنده: ساناز...
نظرات (۳)