رمان HATRED
HATRED²²
در دوباره باز شد.....
سانگ هون : 32 ساله.... معلم هنر و معماری....
سانگ هون : سلام.... چقدر زود اومدید....
در پشت سرش بست....
رورا و لینو بلند شدن و احترام گذاشتند....
سانگ هون نزدیکشون شد : چه زوج قشنگی.....
رورا چشم هاش گرد شد : نه... نه... ما زوج نیستیم.....
لینو حرفی نزد و سرش رو انداخت پایین...
سانگ هون : به نظر اینطوری نیست.... خیلی بهم میاید....
لینو : ممنون... ولی ما حتی باهم دوست هم نیستیم... چه برسه به زوج....
سانگ هون : آه... زوج های پارسال هم اولاش همین رو میگفتن.... شما هم تبدیل به زوج میشید...
و بعد یه لبخند زد....
رورا و لینو تا خواستند حرف بزنند....بقیه دانشجو ها یکی یکی اومدن داخل کلاس.....
رورا و لینو به خاطر این که ضایع نشن سریع نشستن و خودشون رو مشغول کردن....
سانگ هون درس رو شروع کرد....
سانگ هون: درس اول مهمه... یه چیزی بکشید که بهتون حس عشقتون و علاقتون رو بده....
بعد از 1 ساعت.... نقاشی لینو کم کم داشت تموم میشد....یه دختر رو به پنجره که گل رز در دستاش بود....سانگ هون رفت بالای سر لینو...
سانگ هون : قشنگه.....
نزدیک گوشش شد و ادامه داد: میخوای به بغل دستیت یه چیزی بگی...؟
لینو سرش رو به نشونه نه تکون داد....
سانگ هون با صدای بلند : این جا یه نفر رو داریم که میخواد... یه حرف مهمی بزنه.... خانم رورا شما نظری ندارید؟
نظرات (۱۰)