در آخر ملاقات خواهم کرد با واقعیتی که از قهوه هم تلخ تر است(بخاطرF)
بچه ها فکر کنم معنایی که دنبالش بودم رو گم کردم بنظرم این زندگی الانم راضیم نمیکنه پس مجبورم برم پی کارم تا بتونم خودمو پیدا کنم نمیدونم موفقم یا نه ولی تلاشمو میکنم :)
نمیدونم میدونین چی میگم یا نه یجورایی احساس میکنم خیلیامون غرق شدیم و منم الان غرقم دارم دست و پا میزنم شاید بتونم یه تیکه چوبی پیدا کنم تا نجاتم بده
از اینجور زندگی خسته شدم اگه اینبار موفق نشدم دیگه نمیخوام زندگی کنم زندگی نکردن بمعنای پایان دادن به زندگیم نیست دیگه میخوام بخیال همه چی شم و چنان غرق شم که کسی حتی نتونه نجاتم بده و این برام از مردنم بدتره ببخشید یذره غیر قابل پیشبینی بنظر میام و بعضی حرفام عجیبه ولی شاید یکیتون فهمید چی میگم :)
گاهی احساس میکنم مثل امیر سریال وضعیت سفیدم
نظرات (۶)