رمان افسانه فارلین ☯︎ پارت 5

۰ نظر گزارش تخلف
⚡︎abîme
⚡︎abîme


افسانهٔ فارِلین
پارت پنجم: سرنخِ مار ☯︎

سِلوانِر دستش را روی قبضهٔ شمشیر گذاشت و آرام قدمی جلو آمد.

«فکر کنم بهتره این مبارزه رو دو نفره ادامه بدیم.»

نِراث نگاهی به او انداخت و لبخند کوتاهی زد.

«پس معطل چی هستی؟»

مبارزه شروع شد.

صدای برخورد شمشیرها در کوچهٔ سنگ‌فرش‌شده پیچید. نِراث با تمام توان می‌جنگید و سِلوانِر با حرکاتی دقیق و سریع از ضربه‌ها عبور می‌کرد. هیچ‌کدام حاضر نبودند عقب بکشند.

نِراث برای اولین بار فهمید چرا همه در آکادمی از سِلوانِر حرف می‌زدند. او واقعاً شمشیرزن فوق‌العاده‌ای بود.

اما خودش هم قرار نبود به این راحتی تسلیم شود.

چند لحظه بعد، یکی از مهاجمان به سمت نِراث حمله کرد. نِراث کنار رفت و با حرکت سریعی شمشیرش را بالا آورد. سِلوانِر هم هم‌زمان وارد مبارزه شد.

برای چند دقیقه، آن دو کنار هم جنگیدند؛ بی‌آنکه حتی فرصت کنند دربارهٔ دیگری سؤال کنند.

تا اینکه ضربه‌ای به نِراث نزدیک شد.

او خودش را عقب کشید، اما همان لحظه صدای ظریفی شنید.

چیزی روی زمین افتاد.

گیرهٔ موییِ مارشکلش.

مِلیا خشکش زد.

بندی که موهایش را بسته بود هم در همان لحظه باز شد و موهایش روی شانه‌هایش ریخت.

سِلوانِر برای لحظه‌ای ایستاد.

موهای بازِ نِراث با چیزی که از او دیده بود، فرق داشت.

نگاهش روی گیرهٔ مارشکل افتاد که میان سنگ‌های کوچه افتاده بود.

سِلوانِر خم شد و آن را برداشت.

«این مال توئه؟»

نِراث سریع جلو رفت و گیره را از دستش گرفت.

«آره.»

صدایش کمی مضطرب بود.

موهایش را دوباره جمع کرد و گیره را محکم در دست گرفت.

مبارزه تمام شده بود و مهاجمان فرار کرده بودند.

سِلوانِر چند لحظه به نِراث نگاه کرد.

«تو عجیبی، نِراث.»

نِراث ابرو بالا انداخت.

«چرا؟»

سِلوانِر لبخند خیلی کمرنگی زد.

«هنوز نمی‌دونم.»

نِراث چیزی نگفت. فقط برگشت و در میان مه شبانه دور شد.

سِلوانِر به رفتنش خیره ماند.

گیرهٔ مارشکل هنوز در ذهنش مانده بود.

و برای اولین بار، این سؤال در ذهنش شکل گرفت:

نِراث واقعاً چه کسی بود؟

— Mela

نظرات

در حال حاضر امکان درج نظر برای این ویدیو غیرفعال است.

توضیحات

رمان افسانه فارلین ☯︎ پارت 5

۵ لایک
۰ نظر


افسانهٔ فارِلین
پارت پنجم: سرنخِ مار ☯︎

سِلوانِر دستش را روی قبضهٔ شمشیر گذاشت و آرام قدمی جلو آمد.

«فکر کنم بهتره این مبارزه رو دو نفره ادامه بدیم.»

نِراث نگاهی به او انداخت و لبخند کوتاهی زد.

«پس معطل چی هستی؟»

مبارزه شروع شد.

صدای برخورد شمشیرها در کوچهٔ سنگ‌فرش‌شده پیچید. نِراث با تمام توان می‌جنگید و سِلوانِر با حرکاتی دقیق و سریع از ضربه‌ها عبور می‌کرد. هیچ‌کدام حاضر نبودند عقب بکشند.

نِراث برای اولین بار فهمید چرا همه در آکادمی از سِلوانِر حرف می‌زدند. او واقعاً شمشیرزن فوق‌العاده‌ای بود.

اما خودش هم قرار نبود به این راحتی تسلیم شود.

چند لحظه بعد، یکی از مهاجمان به سمت نِراث حمله کرد. نِراث کنار رفت و با حرکت سریعی شمشیرش را بالا آورد. سِلوانِر هم هم‌زمان وارد مبارزه شد.

برای چند دقیقه، آن دو کنار هم جنگیدند؛ بی‌آنکه حتی فرصت کنند دربارهٔ دیگری سؤال کنند.

تا اینکه ضربه‌ای به نِراث نزدیک شد.

او خودش را عقب کشید، اما همان لحظه صدای ظریفی شنید.

چیزی روی زمین افتاد.

گیرهٔ موییِ مارشکلش.

مِلیا خشکش زد.

بندی که موهایش را بسته بود هم در همان لحظه باز شد و موهایش روی شانه‌هایش ریخت.

سِلوانِر برای لحظه‌ای ایستاد.

موهای بازِ نِراث با چیزی که از او دیده بود، فرق داشت.

نگاهش روی گیرهٔ مارشکل افتاد که میان سنگ‌های کوچه افتاده بود.

سِلوانِر خم شد و آن را برداشت.

«این مال توئه؟»

نِراث سریع جلو رفت و گیره را از دستش گرفت.

«آره.»

صدایش کمی مضطرب بود.

موهایش را دوباره جمع کرد و گیره را محکم در دست گرفت.

مبارزه تمام شده بود و مهاجمان فرار کرده بودند.

سِلوانِر چند لحظه به نِراث نگاه کرد.

«تو عجیبی، نِراث.»

نِراث ابرو بالا انداخت.

«چرا؟»

سِلوانِر لبخند خیلی کمرنگی زد.

«هنوز نمی‌دونم.»

نِراث چیزی نگفت. فقط برگشت و در میان مه شبانه دور شد.

سِلوانِر به رفتنش خیره ماند.

گیرهٔ مارشکل هنوز در ذهنش مانده بود.

و برای اولین بار، این سؤال در ذهنش شکل گرفت:

نِراث واقعاً چه کسی بود؟

— Mela