رمان
پارت شونزدهم رمان
عصر یخبندان
پارت16
رفتم و لباس هامو تنم کردم واقعا بهم میومد
البته که من هر چی بپوشم بهم بیاد
Karen
جمع اعصابمو خورد کرده بود اینا از بس ور میزنن خسته نمیشن
داشتم به کارای فردام فکر میکردم که یه سینی اومد جلوم
_بفرمایید
خندم گرفت مگه خاستگاریه برداشتم و رد شد
همون لحظه مغزم یه جرقه زد چهره این دختره
اشنا بود هم چهرش و هم صداش
من اینو کجا دیدم با دستی که به شونم کشیده شد
رشته افکارم پاره شد
_تو فکری رفیق
_رفیق؟
_رفیق میشیم
_میل ندارم
_چه بد اخلاق
مونده بودم اخلاق من به این گاو چه ربطی داشت
یه نگا به...
ادامه دارد...
نویسنده: ساناز...
نظرات