آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|Pt¹
صدایِ کلیکِ مداومِ کلیدهایِ کیبورد، تنها موسیقیِ شبانهی آپارتمانِ کوچکِ نیکی بود. نورِ آبیِ مانیتور، صورتش را روشن کرده بود و چشمهایش، که حالا دیگر از خستگی میسوختند، خطوطِ کد را دنبال میکردند. او در دنیایِ منطقِ صفر و یک زندگی میکرد؛ جایی که هر چیز، هرچند پیچیده، با الگوریتمهایی دقیق قابلِ حل بود. عشق؟ غم؟ دلتنگی؟ اینها متغیرهایی بودند که در دنیایِ واقعیِ او جایی نداشتند، مگر اینکه در قالبِ یک «باگ» ظاهر شوند و نیاز به «دیباگ» کردن داشته باشند.
امشب هم مثلِ خیلی از شبهایِ دیگر، غرقِ پروژهی جدیدش بود: طراحیِ رابط کاربریِ یک اپلیکیشنِ آموزشِ زبان. همهچیز طبقِ برنامه پیش میرفت، تا اینکه چشمش به نامه ای که صبح به دستش رسیده بود افتاد.
نیکی اخم کرد. پدربزرگش، مردی که سالها پیش از دنیا رفته بود، چطور میتوانست نامه بفرستد؟ شاید اشتباهی بود. اما وقتی نامِ فرستنده را دوباره خواند، ضربانِ قلبش به طرزِ عجیبی بالا رفت. پدربزرگش، مردی که هرگز نتوانسته بود او را به خوبی بشناسد، مردی که مادرش همیشه با بغضی در گلو از او حرف میزد، انگار که رازی بزرگ را با خود به گور برده بود.
با دستهایِ لرزان، نامه را باز کرد. متنِ کوتاه و عجیبی بود:
《پسر عزیزم، نیکی.
اگر این نامه را دریافت میکنی، یعنی زمانش رسیده. همیشه میدانستم که تو از من قویتر خواهی بود. شاید روزی بتوانی بفهمی...
اینجا منتظرِ تو هستم.
پ.ن: رمزِ همه چیز، در جایی است که دیگر نیست.》
ابروانِ نیکی از تعجب در هم گره خورد. «اینجا منتظرِ تو هستم؟» منظورش کجا بود؟ و این «رمزِ همه چیز» یعنی چه؟ تنها چیزی که از پدربزرگش به یاد داشت، خانهی قدیمیاش در روستای قدیمی بود؛ خانهای که سالها متروکه مانده بود و حالا دیگر کسی حتی اسمش را هم به زبان نمیآورد. اما این خانه که «رمزِ همه چیز» نبود!
نیکی با خودش فکر کرد: «این حتماً یه مسخره بازیه دیگه ی هیسونگه.»
نظرات (۸)