غروب بود
غروب بود و من در پی تو
در لابه لای خاطره ها گم شده بودم
و قطره های باران
از چشمانم می چکید
چقدر بی رحمانه زمان تورا هر ثانیه از می گرفت
و ماچه بی رحمانه از هم دور می شدیم
من در ملتمسانه ترین حالت ممکن
تمنای تو را میکردم
آخرین نگاه تو یادم افتاد
غروب مرد
آسمان نعره زد
باران بیداد کرد
آخرین برگ درخت آرزوهایمان بی صدا بر زمین افتاد
همچون مردی بر مزاری افتاده گریان و نالان
شب تاریک و تلخی بود
شب و سکوت و ساز باران و صدای شکسته من
من و یک بغض و یک آغوش خاک سرد بغل کرده
و حنجره حنجره فریاد پشت فریاد
شاعر تورج توجی
نظرات