رمان HATRED
HATRED¹⁴
از دید لینو....
فلش بک به عمارت....
عصبانی بود ولی خودشو تا وقتی به اتاقش برسه کنترل کرد.... وقتی وارد اتاقش شد در رو محکم بست و قفل کرد... و پشت در نشست.... و اروم اشک ریخت...
با خودش : امکان نداره... توی این سنم ازدواج کنم؟ تازه وارث هم میخوان! لعنتی.... لعنتی... لعنتی....
داد بلندی کشید....
با خودش : نمی تونم.... نه... نه .... نمیتونم... با اون دختر توی یه خونه....
آروم بلند شد و ناامیدانه... سمت تختش رفت... خودشو پرت کرد روش...
با خودش: چاره ای ندارم.... اگه بگم نه.. نمیتونم... نمیخوام... به زور و کتک و تهدید این کارو میکنن... مثل برادرم... همیشه فقط فکر منافع خودشونن... ما بچه ها این وسط قربانیه خواسته هاشونیم..... فردا باید با رورا سر مسائل مهم حرف بزنم.... اگه الان مخالفت کرده باشه..... نکنه بلایی سرش اومده؟ نه نه نه.... لینو داری به چی فکر میکنی؟ ... بیخیال بهش فکر نکن... اجباره ...همین...
و با کلی فکر و عصبانیت خوابید...
نظرات (۹)