رمان HATRED
HATRED¹¹
لینو و رورا که هر کدوم یه طرف سالن بودند به هم نگاه کردند.....
رورا با خودش: این پسر... همون پسر دیروز ست.... نه... نه... امکان نداره... من با این ازدواج کنم؟ ... نه.. نه...... عمرا.... نمیزارم....
لینو با خودش: این... این دختر.... چرا همش سره راهمه..... وای.... عمرا... نه ... نه..... من با این ازدواج نمیکنم.... جلوشون رو میگیرم...
همان مرد مسن ادامه داد: عروسی.... 2 هفته آینده در عمارت اصلی برگزار میشه.... امیدوارم که تا اونموقع همدیگر رو بشناسید....
لینو رفت وسط سالن....
لینو : نه...! به هیچ عنوان....
رورا نگاش کرد و کم کم نزدیک پدرش شد....
رورا : پدر... نه... من ازدواج نمی کنم...
چول سو : دست شما نیست....
دو هون : این تصمیم خانواده هاست..... برای ارتباط بیشتر...
لینو : یعنی میخواید... برای ارتباطتون... 2 نفر که از هم متنفرن رو به زور مجبور به ازدواج کنید؟
دو هون : آره خب...
رورا : پدر... ما از هم متنفریم...
چول سو: شما که هنوز با هم آشنا نشدید...
لینو : چرا شدیم...
چول سو: چطوری؟
رورا :دانشگاه از هم نفرت داریم...
دو هون : این نفرت رو از بین ببرید... و تبدیلش کنید به محبت.... به هر حال وارث هم نیاز داریم..... اگه مخالفت کنید بد میشه....
رورا و لینو چشماشون گرد شد...
یکی از خدمه: وقت شامه... بفرمایید سالن غذاخوری...
همه مهمون ها رفتن به سالن... فقط لینو و رورا در سالن اصلی موندن....
لینو رفت روبه روی رورا ایستاد....
لینو : ایده ای نداری؟
رورا : تو که این همه ادعات میشه... ایده ای نداری....
لینو : بگو ندارم چرا تیکه میندازی....
رورا: میدونی که چاره ای نداریم ....
لینو : اره.... اگه مخالفت کنیم...
رورا : نابود میشیم....
لینو : پس بیاد نقش بازی کنیم....
رورا : باشه...
و رفتن سالن غذاخوری....
نظرات (۱۲)