سقوط نگهبان_ کپشن؛
《سقوط نگهبان》
در آن دشتِ بیکران، زیرِ آفتابِ سوزان،
من، «نگهبانِ خاموشِ مزرعه»،
با «لباسهایِ مندرس»
و «قلبی از جنسِ کاه»،
ایستاده بودم.
دستانم، «شاخههایِ خشکیده»،
و نگاهم، «تیرِ خلاصِ سکوت».
اما در این «سکوتِ پر از فریاد»،
تو آمدی،
ای «کلاغِ سیاه پوشِ شب»،
با «چشمانی چونِ یاقوتِ سرخ»،
و «بالهایی به وسعتِ تاریکی».
آمدی و
«ترسِ مرا به تمسخر گرفتی»،
و «قانونِ مزرعه را شکستی».
عشق،
در «قلبِ کاهیِ من»،
شعله کشید.
عشق به تو،
ای «شکستدهندهیِ ترسِ من»،
ای «نورِ سیاه در دلِ تاریکیِ من».
و من، «فراموش کردم»،
که «وظیفهام، حفاظت از این مزرعه بود».
فراموش کردم،
که «عشقِ من به تو»،
یعنی «خیانت به گندمزار».
تو، «آوازِ مرگِ مزرعه»
را خواندی،
و من، «همصدا با تو»،
«رقصِ نابودی»
را آغاز کردم.
هر «دانهیِ گندم»،
که «نفسِ مادرِ مزرعه»
بود،
در «منقارِ تو»،قربانی شد.
و من، «مترسکِ عاشق»،
با
«چشمانی اشکبار از عشق»،
نظارهگرِ «پایانِ مزرعه»
بودم.
حاصلِ عشقِ من به تو،
ای «کلاغِ سیاه»،
تنها
«ویرانی»
بود،
و «خاکسترِ مزرعهای»،
که
«روزی، نفسِ زندگی در آن جاری بود».
اکنون، «مزرعه، مقبرهیِ عشقِ مترسک و کلاغ شده است».
Min royong~۱۶:۱۹
نظرات