رمان
پارت نوزدهم رمان
عصر یخبندان
پارت 19
من هینام اروم و درونگرا ولی یا خیلی
مهربونم یا خیلی بد جنس
کینه ای ام ولی نه برا اینکه بد جنسم برا
اینکه خیلی بهم ظلم شده
18 سالمه خیلی بچه بودم که پدر مادرم تو
تصادف کردن در واقع اصلا قیافه هاشونم یادم نمیاد
دره اتاق با شتاب باز شد و اعصاب منم
شتاب اورد به سمت اون بی شعور
_بچه ی ادمی زاد گاوم میخواد بیاد بره تو طویله اول یه شاخ میزنه بعد...
با دیدن شخص حرفمو خوردم
عمم بود یعنی میگفتن گـ. وه شانس منما
_خوب زبون باز کردی خب ادامه بده
_نه عمه من فکر کردم...
_خفه شو برو گمشو ناهار درست کن بعدا خودم این زبونتو کوتاه میکنم
_بله چشم
رف بیرون و درو محکم کوبید ای خدا
بسوزونتت تو اتیش جهنم
تو ادمی اصلا همین جور با خودم کلنجار میرفتم که...
ادامه دارد...
نویسنده: ساناز...
نظرات (۳)