قسمت اول داستان (نگاه تو).کپ

داستان (نگاه تو)

۸ ویدیو

قسمت ۶ داستان (نگاه تو) کپ

۲۱ نظر گزارش تخلف
✩ゆみち★Yumichi✩ورژن حسودددددد
✩ゆみち★Yumichi✩ورژن حسودددددد

مرز_

جونگوون پیامش را پاک کرد.به جای آن یه پیام دیگه فرستاد.

متن پیام:

«سلام سمی.فردا صبح بیا به
بوستان بُک هانسان(یه مپ هم
فرستاد
چون جای خاصی در نظر داشت که
هیچکس اونجا نیست).»

و سمی هم خیلی طول نکشید که پیامش را دید.

سمی جواب داد.

پیام سمی:

«حالا چرا اون جا؟»

جونگوون پیامش را خواند ولی جوابش را نداد.فقط گفت:

پیام جونگوون:

«فقط بیا.»


خونه ی سمی_همون لحظه

سمی(با خودش):«چرا من رو به وسط یه بوستان که هیچکس اون جا نمیره دعوت کرد؟این همه جا هست......اصلا چرا من رو دعوت کرده؟.......یعنی چیکار داره باهام؟»

تقریبا سمی کل روز درگیر بود که جونگوون چرا او را به اونجا دعوت کرده.

روز بعد_
ساعت:7:00
قرارشان ساعت 7:30 بود.

خونه ی جونگوون_

تقریبا آماده رفتن.

جونگوون:«خب،دیگه باید برم.»

خونه ی سمی_

سمی هم آماده رفتن بود.

سمی:«حس خوبی به این قرار ندارم.خب،دیگه باید راه بیفتم»

بوستان بک هانسان_

جایی که جونگوون انتخاب کرده قسمتی از بوستان بود که هیچکس اونجا نبود.

جونگوون منتظر سمی ایستاده بود.بر خلاف انتظار سمی برای یک محیط دوستانه،هوا به طرز عجیبی سرد است،حتی برای این فصل.جونگوون کاملا آماده است،لباس هایش ساده اند.

سمی رسید.او کاملا در وضعیت (ملاقات دوستانه کوتاه) است .

سمی:«جونگوون ،اینجا چرا؟هوا به طرز عجیبی سرد شده فکر کردم به یه کافه
یا جایی امنتر بریم.»

جونگوون(با صدایی آرام و یکنواخت،بدون آن لرزش معمول):«نه.اینجا امن ترین جا است، سمی.

سمی:«چیزی شده؟چرا اینقدر ساکتی؟»

جونگوون:«نه همه چیز مرتب است.فقط... دارم به همه چیز فکر میکنم.»

مکث جونگوون طولانی تر از حد معمول است.سمی متوجه میشود این یک بازی نیست.

سمی:«پس چرا اینقدر تو فکری؟»

جونگوون:«سمی...»

سمی:«چیه؟»

جونگوون:«منو ببخش.»

سمی(با ترس):«برای چی؟»

جونگوون:«برای اتفاقی که قراره بیفته.»

قسمت ۵_نگاه تو






















نظرات (۲۱)

Loading...

توضیحات

قسمت ۶ داستان (نگاه تو) کپ

۴ لایک
۲۱ نظر

مرز_

جونگوون پیامش را پاک کرد.به جای آن یه پیام دیگه فرستاد.

متن پیام:

«سلام سمی.فردا صبح بیا به
بوستان بُک هانسان(یه مپ هم
فرستاد
چون جای خاصی در نظر داشت که
هیچکس اونجا نیست).»

و سمی هم خیلی طول نکشید که پیامش را دید.

سمی جواب داد.

پیام سمی:

«حالا چرا اون جا؟»

جونگوون پیامش را خواند ولی جوابش را نداد.فقط گفت:

پیام جونگوون:

«فقط بیا.»


خونه ی سمی_همون لحظه

سمی(با خودش):«چرا من رو به وسط یه بوستان که هیچکس اون جا نمیره دعوت کرد؟این همه جا هست......اصلا چرا من رو دعوت کرده؟.......یعنی چیکار داره باهام؟»

تقریبا سمی کل روز درگیر بود که جونگوون چرا او را به اونجا دعوت کرده.

روز بعد_
ساعت:7:00
قرارشان ساعت 7:30 بود.

خونه ی جونگوون_

تقریبا آماده رفتن.

جونگوون:«خب،دیگه باید برم.»

خونه ی سمی_

سمی هم آماده رفتن بود.

سمی:«حس خوبی به این قرار ندارم.خب،دیگه باید راه بیفتم»

بوستان بک هانسان_

جایی که جونگوون انتخاب کرده قسمتی از بوستان بود که هیچکس اونجا نبود.

جونگوون منتظر سمی ایستاده بود.بر خلاف انتظار سمی برای یک محیط دوستانه،هوا به طرز عجیبی سرد است،حتی برای این فصل.جونگوون کاملا آماده است،لباس هایش ساده اند.

سمی رسید.او کاملا در وضعیت (ملاقات دوستانه کوتاه) است .

سمی:«جونگوون ،اینجا چرا؟هوا به طرز عجیبی سرد شده فکر کردم به یه کافه
یا جایی امنتر بریم.»

جونگوون(با صدایی آرام و یکنواخت،بدون آن لرزش معمول):«نه.اینجا امن ترین جا است، سمی.

سمی:«چیزی شده؟چرا اینقدر ساکتی؟»

جونگوون:«نه همه چیز مرتب است.فقط... دارم به همه چیز فکر میکنم.»

مکث جونگوون طولانی تر از حد معمول است.سمی متوجه میشود این یک بازی نیست.

سمی:«پس چرا اینقدر تو فکری؟»

جونگوون:«سمی...»

سمی:«چیه؟»

جونگوون:«منو ببخش.»

سمی(با ترس):«برای چی؟»

جونگوون:«برای اتفاقی که قراره بیفته.»

قسمت ۵_نگاه تو