رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی
Part:6 یک اشتباه پنج سال جدایی
کلارا: مامان نمیریم ؟میخوام خودمو تخلیه کنم
لارا: نه عزیزم قراره یکم با بابات حرف بزنیم
کلارا: اون بابای من نیست ی دفعه هم نگو بابات
مارک: ولی من باباتم
کلارا: بابایی مثل تو کاش وجود نداشته باشه
میرا: با بابام درست حرف بزن اون بهترین بابای دنیاست
کلارا: برای تو بهترین بابا بوده برای من نه
لارا: بسه کلارا برو برام آمریکانو بخر خودتم هرچی خواستی بخر
میزا: بابا من میرم بازی کنم
مارک: برو دور نشی ها
میرا: اوکی
مارک: فقط پنج سالشه چرا میذاری تنها بره ؟
لارا: ببخشید لطفا نگرانی فیکت رو برای خودت بذار
مارک: فیک نیست
لارا: آره حتما
کلارا: مامان بیا
لارا: مرسی عزیزم
کلارا: آقای مارس چی میخواین بگین باید برم اطلاعات جمع کنم
مارک: چه اطلاعاتی ؟
لارا: حالا هرچی
مارک: تو این چندسال چیکار کردین؟
لارا: هیچی قوی شدم تا از دخترم حمایت کنم
مارک: کلارا میتونی چند لحظه بری؟
لارا: دخترم برو تو به کارت برس من بعد حرف زدن میام
کلارا: باشه میرم خونه
مارک: بذار برسوننت
کلارا: لازم نیست
لارا: خداحافظ مامانی
کلارا: بای
مارک: بای
لارا: بگو
مارک: تو این پنج سال چیکار کردی ؟
لارا: به تو چه
مارک : بگو توروخدا میخوام جبران کنم
لارا: جبران کنی؟ تو با اینکه میدونستی بابام قراره مارو کتک بزنه انداختی بیرون میدونستی که من کار ندارم مارو ول کردی تو توی مریضی کلارا کجا بودی تو بیمارستان ها هرهفته منتظر جواب خوب بودم کجا بودی تو روز های سخت کجا بودی فقط بخاطر خواهرت بچه خودت رو ول کردی من خودمو نمیگم من زندگیم از اول خراب بود ولی دخترم نه اون بابا میخواست بابا نه چیز دیگه ای (با گریه و داد)
مارک: ببخشید حاضرم جبران کنم ی لحظه تو اینو از کجا میدونی؟(با گریه تعجب)
لارا: من مافیام همه چیزو بررسی کردم همه چیزو میدونم(با گریه)
مارک:چی یعنی تو (با تعجب)
لارا: من بادیگارد ی باند مافیا بودم رئیسم مثل پدرم بود خیلی خوب رفتار میکرد ولی بعد بازنشسته شدنش من رئیس کل باند شدم (باکمی گریه)
کلارا برگشته بود و همه چیو شنید
کلارا: یعنی بابام بخاطر ی بچه ایی که ازش نیست منو مامانم رو ول کرد بابا کاش بمیریی! مامان تو چرا به من نگفتی (با گریه)
لارا: ببخشید که بهت اینو نگفتم(با گریه)
مارک: منو ببخش دخترم اومدم جبران کنم توروخدا ببخش (با گریه)
کلارا: لازم نیست
کلارا وقتی این حرف رو گفت غش کرد
نظرات