رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت دهم

۷۰ نظر گزارش تخلف
*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

ساعت: نامعلوم


نگاه اشک آلودم را به خنده های خبیثانه‌ی مردان بالای سرم که عزم رفتن کرده بودند، دوختم و از ته دل خدایم را صدا زدم که کمکم کند.
همچنان دستانم را میان لباس های به خون نشسته مادرم فشار می‌دادم و ذره ذره شاهد عذاب کشیدنش بودم.
شدت اشک هایم بود که مادرم را مجاب به لبخند زدن می‌کرد و دست یخ زده اش را به سمتم دراز می کرد تا بنا بر همیشه صورتم را نوازش کند.
از بوی خون متنفر بودم، اما حالا به غیر از بوی بی معرفتی انسانها چیزی در مشامم نمی پیچید.
در میان زجه هایم، فشار هایم را روی زخم بیشتر میکردم و برای تنها پناهم اشک می‌ریختم.
چهره مادرم میان اشک هایم، غرق در لبخند بود و در آخر احساس آرامشی که در چشم هایش دیدم و خونی که میان دستانم را به سرما گرایید و دیگر جز لبخندش چیزی ندیدم.
با کشیده شدن دستی بر روی صورتم چشمانم تا آخرین حد باز شد و نگاه پر از ترس و دردم را به مرد آشنای رو‌به‌رویم دادم.
دستانش را به حالت تسلیم بالا برد و با چشمان آبی رنگش به رویم لبخند زد.
×نترس... منم... همون مردی که ازش کمک خواستی جلوی دروازه. یادت میاد؟
چهره اش را که از نظر گذراندم و نگاهی به اتاقی که در اون بودم انداختم و بعد دوباره نگاهم را در چشمان آبی رنگش دوختم.
+من کجام؟
×آوردمت داخل. حالت بد شد و غش کردی... الان بهتری؟
با یادآوری چشمان ترسناک آن مرد سیاه پوش و تفنگی که به سمتم نشانه رفته بود، نگاهی به خودم انداختم با دیدن بازو ام که باند پیچی شده بود، چشمانم گرد شد و تازه احساس درد و سوزش آن را حس کردم و با وحشتی که سعی در مخفی کردنش داشتم رو به آن مرد گفتم:
+اون واقعا بهم شلیک کرد؟ واقعا منو زد؟
×هی صبر کن بزار توضیح بدم.
سراسیمه خواستم از جایم بلند شوم که سرگیجه ای گرفتم و نتوانستم روی پای آسیب دیده ام بایستم که در میان بازو های قدرتمند مرد مقابلم قرار گرفتم.

نظرات (۷۰)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت دهم

۱۵ لایک
۷۰ نظر

ساعت: نامعلوم


نگاه اشک آلودم را به خنده های خبیثانه‌ی مردان بالای سرم که عزم رفتن کرده بودند، دوختم و از ته دل خدایم را صدا زدم که کمکم کند.
همچنان دستانم را میان لباس های به خون نشسته مادرم فشار می‌دادم و ذره ذره شاهد عذاب کشیدنش بودم.
شدت اشک هایم بود که مادرم را مجاب به لبخند زدن می‌کرد و دست یخ زده اش را به سمتم دراز می کرد تا بنا بر همیشه صورتم را نوازش کند.
از بوی خون متنفر بودم، اما حالا به غیر از بوی بی معرفتی انسانها چیزی در مشامم نمی پیچید.
در میان زجه هایم، فشار هایم را روی زخم بیشتر میکردم و برای تنها پناهم اشک می‌ریختم.
چهره مادرم میان اشک هایم، غرق در لبخند بود و در آخر احساس آرامشی که در چشم هایش دیدم و خونی که میان دستانم را به سرما گرایید و دیگر جز لبخندش چیزی ندیدم.
با کشیده شدن دستی بر روی صورتم چشمانم تا آخرین حد باز شد و نگاه پر از ترس و دردم را به مرد آشنای رو‌به‌رویم دادم.
دستانش را به حالت تسلیم بالا برد و با چشمان آبی رنگش به رویم لبخند زد.
×نترس... منم... همون مردی که ازش کمک خواستی جلوی دروازه. یادت میاد؟
چهره اش را که از نظر گذراندم و نگاهی به اتاقی که در اون بودم انداختم و بعد دوباره نگاهم را در چشمان آبی رنگش دوختم.
+من کجام؟
×آوردمت داخل. حالت بد شد و غش کردی... الان بهتری؟
با یادآوری چشمان ترسناک آن مرد سیاه پوش و تفنگی که به سمتم نشانه رفته بود، نگاهی به خودم انداختم با دیدن بازو ام که باند پیچی شده بود، چشمانم گرد شد و تازه احساس درد و سوزش آن را حس کردم و با وحشتی که سعی در مخفی کردنش داشتم رو به آن مرد گفتم:
+اون واقعا بهم شلیک کرد؟ واقعا منو زد؟
×هی صبر کن بزار توضیح بدم.
سراسیمه خواستم از جایم بلند شوم که سرگیجه ای گرفتم و نتوانستم روی پای آسیب دیده ام بایستم که در میان بازو های قدرتمند مرد مقابلم قرار گرفتم.