رمان YOU
YOU⁵⁶
لونا روی مبل نشست ....
با خودش : واقعا بعد پنج سال.... امروز... آه..... حتی اگه بخوام ولش کنم هم نمیشه... لیسو.... رو دیگه دیده.... لیسو هم بهش خیلی سریع گفت بابا.... من هنوز دوستش دارم... ولی از خانواده ی خودم و هیونجین میترسم... اگه پدرم مرده باشه و مادرم مظنون باشه.... یکی این وسط هست.... مادر من نمیتونه کسی رو اذیت کنه حالا کشته باشه... امکان نداره اونم پدرم که انقدر عاشق پیشه ی هم بودن.... کار یکی دیگست... پیداش می کنم..
هیونجین از پشت لونا رو بغل کرد....
هیونجین: خیلی تو فکری..
لونا : بیا بخوریم گشنمه .....
هیونجین : باشه... ولی یه چیزی هست که نمیگی....
لونا : به زودی میفهمی چیه...
هیونجین پک های غذا رو روی میز گذاشت و باهم نشستند و شروع به خوردن کردند....
هیونجین: چرا نمیخوای چیزی تو ذهنت هست رو بگی ؟
لونا : میترسم....
هیونجین: برای چی میترسی... اصلا از کی میترسی؟
لونا : مادر و پدر من خیلی عاشق هم بودن... وقتی میگم خیلی... یعنی خیلی..... مادرم هیچوقت کسی رو اذیت نمیکرد... حالا بخواد بابام رو بکشه... عمرا... کار اون نیست.... یکی دیگه این وسطه...
هیونجین: چرا این حرف ها رو صبح نزدی؟
لونا : نمیدونم... اصلا یادم نبود....
هیونجین : پس بیا عصری بریم اداره پلیس... همشو بگو
لونا : باشه... ولی لیسو... رو چیکار کنیم؟
هیونجین: میتونیم بزاریمش مهد
لونا : نه فعلا بابت اتفاق صبح.... یه چند وقت پیش خودم باید باشه
هیونجین: یعنی میخوای بیاریش
لونا: نه از فضاهای شلوغ و بزرگانه میترسه.... میزارمش پیش دایون....
هیونجین: باشه پس بخور و بعدش استراحت کن.. عصری میریم...
نظرات (۱۳)