مشخصات رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی

رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی

۳۰ ویدیو

Part:10 یک اشتباه پنج سال جدایی

۰ نظر گزارش تخلف
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.

مارک: من میرم پایین
لارا: باشه
مارک با این حرف رفت پایین و تلویزیون رو باز کرد در همون موقع کلارا به مامانش پیام داد
*توی گوشی حرف میزنن*
کلارا: مامان تا کی اینجاییم؟
لارا: نمیدونم
کلارا: مامان اتاقتون چطوره ؟
لارا: هنوزم حسابت رو باهات صاف نکردم
کلارا: مامان من رو خوابم حساسم همم تو بد میخوابی اونم فراری میدی(با خنده)
لارا: فکر خوبیه شیطون کوچولو(با خنده)
کلارا: مامان بریم بیرون خوشبگذرونیم به امیلی و خاله رز هم بگو بیاد
لارا: فکر خوبیه رز رو خیلی وقته ندیدم دلم به امیلی تنگ شده
کلارا: اوکی آماده شو بریم
لارا: باشه ۲۰ دقیقه بعد جلوی در باش
کلارا: اوکی
لارا و کلارا لباس های قشنگشون رو ریختن بیرون و یکیشون رو پوشیدن کلارا موهاش رو کرلی کرد و لارا هم صاف لارا ی آرایش ملایم کرد با ی عطر تند و یک کفش پاشنه بلند کلارا هم عطر شیرین زد و یک کفش کتانی پوشید هردو اماده بود اول کلارا رفت پایین
مارک: دخترم کجا ‌؟
کلارا: با مامانم میریم بیرون شماهم راحت باشین
مارک: من برسونمتون ؟
لارا: لازم نیست
(توجه:لارا ی لباس باز پوشیده بود)
مارک وقتی لارا رو وقتی داشت از پله ها پایین میومد دید چشماش درشت شد لارا هیچوقت از این لباس ها نمی پوشید و تعجب کرده بود و درنهایت رگ غیرتش زد بیرون
مارک: کجا به سلامتی؟
لارا: ما میریم بیرون
مارک: کجا ؟(عصبی)
لارا: به شما چه ربطی داره؟
مارک: کلارا برو تو اتاقت(اعصبانی)
کلارا: چرا
مارک: برو
لارا:چته آقای مارس
مارک میاد جلو و لارا میخوره به دیوار اونقدر به هم نزدیک شده بودن که نفس هاشون بهم میخورد
لارا: تو ‌.. تو.. چیکار میکنی؟
مارک: زن من با این لباس با ی بچه هیچ جا نمیتونه بره
لارا: مگه من زنتم‌
مارک:برو سند ازدواج رو نگاه کن بعد حرف بزن
لارا سعی میکرد مارک رو بزنه عقب ولی مارک اونو توآغوشش گرفت
مارک: برو عوضش کن یا بیردن نرو
مارک آروم با صدای بم بهش گفت لارا زود دوید و لباسشو به ی لباس ساده تغییر داد
لمارک: حالا شد
لارا : عوضی/کلارا بیا بریم
کلارا: چقد لفت دادی مامان چرا لباستو عوض کردی؟
لارا: هیچی دلم خواست
کلارا: تو هروقت میریم بیرون ی لباس خیلی باز میپوشی برو عوض کن
لارا ی نگاهی به مارک انداخت انگار میخواست تنبیهش کنه سریع نگاهش رو ازش دزدید
لارا: ایندفعه اینطوری خواستم
کلارا: به عمو کای هم گفتی ؟
لارا: نه اون کار داشت

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

Part:10 یک اشتباه پنج سال جدایی

۶ لایک
۰ نظر

مارک: من میرم پایین
لارا: باشه
مارک با این حرف رفت پایین و تلویزیون رو باز کرد در همون موقع کلارا به مامانش پیام داد
*توی گوشی حرف میزنن*
کلارا: مامان تا کی اینجاییم؟
لارا: نمیدونم
کلارا: مامان اتاقتون چطوره ؟
لارا: هنوزم حسابت رو باهات صاف نکردم
کلارا: مامان من رو خوابم حساسم همم تو بد میخوابی اونم فراری میدی(با خنده)
لارا: فکر خوبیه شیطون کوچولو(با خنده)
کلارا: مامان بریم بیرون خوشبگذرونیم به امیلی و خاله رز هم بگو بیاد
لارا: فکر خوبیه رز رو خیلی وقته ندیدم دلم به امیلی تنگ شده
کلارا: اوکی آماده شو بریم
لارا: باشه ۲۰ دقیقه بعد جلوی در باش
کلارا: اوکی
لارا و کلارا لباس های قشنگشون رو ریختن بیرون و یکیشون رو پوشیدن کلارا موهاش رو کرلی کرد و لارا هم صاف لارا ی آرایش ملایم کرد با ی عطر تند و یک کفش پاشنه بلند کلارا هم عطر شیرین زد و یک کفش کتانی پوشید هردو اماده بود اول کلارا رفت پایین
مارک: دخترم کجا ‌؟
کلارا: با مامانم میریم بیرون شماهم راحت باشین
مارک: من برسونمتون ؟
لارا: لازم نیست
(توجه:لارا ی لباس باز پوشیده بود)
مارک وقتی لارا رو وقتی داشت از پله ها پایین میومد دید چشماش درشت شد لارا هیچوقت از این لباس ها نمی پوشید و تعجب کرده بود و درنهایت رگ غیرتش زد بیرون
مارک: کجا به سلامتی؟
لارا: ما میریم بیرون
مارک: کجا ؟(عصبی)
لارا: به شما چه ربطی داره؟
مارک: کلارا برو تو اتاقت(اعصبانی)
کلارا: چرا
مارک: برو
لارا:چته آقای مارس
مارک میاد جلو و لارا میخوره به دیوار اونقدر به هم نزدیک شده بودن که نفس هاشون بهم میخورد
لارا: تو ‌.. تو.. چیکار میکنی؟
مارک: زن من با این لباس با ی بچه هیچ جا نمیتونه بره
لارا: مگه من زنتم‌
مارک:برو سند ازدواج رو نگاه کن بعد حرف بزن
لارا سعی میکرد مارک رو بزنه عقب ولی مارک اونو توآغوشش گرفت
مارک: برو عوضش کن یا بیردن نرو
مارک آروم با صدای بم بهش گفت لارا زود دوید و لباسشو به ی لباس ساده تغییر داد
لمارک: حالا شد
لارا : عوضی/کلارا بیا بریم
کلارا: چقد لفت دادی مامان چرا لباستو عوض کردی؟
لارا: هیچی دلم خواست
کلارا: تو هروقت میریم بیرون ی لباس خیلی باز میپوشی برو عوض کن
لارا ی نگاهی به مارک انداخت انگار میخواست تنبیهش کنه سریع نگاهش رو ازش دزدید
لارا: ایندفعه اینطوری خواستم
کلارا: به عمو کای هم گفتی ؟
لارا: نه اون کار داشت