کپ
- بس کن. دیگر نگاهم نکن. مگر نمیبینی؟ هر بار که آن شرابِ چشمانت را در جامِ نگاهم میریزی، تکهای از روحم در تو غرق میشود. تو چطور میتوانی اینچنین آرام باشی، وقتی میدانی با ما چه میکنی؟ داری مرا ذرهذره در خودت حل میکنی و نامش را عشق میگذاری... نه، این عشق نیست؛ این یک خودویرانگریِ محض است.
+ فکر میکنی من راهِ فراری دارم؟ من در مستیِ نگاهت چنان غرق شدهام که دیگر تفاوتی بینِ بودن و نبودن نمیبینم. تو برایِ من، آن مخدرِ تلخی هستی که رگهایِ جانم را به آتش میکشد، اما باز هم نمیتوانم از آن دست بکشم. اگر این دیوانگی است، پس بگذار در همین جنون بمانم.
- این نامش خودزنی است. ما داریم همدیگر را به انحطاط میکشانیم. تو دیگر آن آدمِ سابق نیستی، من هم. ما بدل شدهایم به دو سایهیِ سرگردان که فقط با دیدنِ هم، اکسیژنی کاذب برایِ ادامه دادن پیدا میکنند. کاش میتوانستم این نگاه را از یاد ببرم؛ کاش این نگاه، زهرِ هلاهل بود تا حداقل زودتر از این عذابِ بیانتها رها میشدم.
+ پس بگذار زهر باشد. بگذار تا پایانِ این شب، رگهایمان را از سکوت لبریز کند. زندگیِ بیتو، جز یک خلاءِ مطلق چیزی نیست. اگر قرار است بمیریم، بگذار در همان مستیِ نگاهت باشد. من نمیخواهم طلوعِ فردا را بدونِ این کابوسِ شیرین ببینم. تو هم نمیخواهی... فقط میترسی به زبان بیاوری که چقدر به این ویرانی، معتادی.
دَنی
نظرات (۵)