نوستالژی *رسیدن دنیا به آخرش* دست کشیدن از زندگی
فکر کنم دوسال پیش بود که سریال افسانه خورشید و ماه از شبکه امید پخش میشد و از ملکه بوگیونگ ادیت زدم... راستش اون موقع درک نمیکردم که چرا دو طرف از زندگی شون بخاطر عشق یک طرفه دست کشیدن ولی میدونید احساس میکنم الان خیلی خوب میتونم درک کنم... حس نداشتن امید و انگیزه.. حس اینکه تلاش هات به هیچ نتیجه ای نمیرسه.. حس شکست... وقتی یه آدم دل مرده باشی اگه بمیری خیلی بهتره تا اینکه الکی زنده باشی ...
همیشه سر صحنه مرگ یانگ میونگ تو تلویزیون گریه ام میگرفت ولی الان حتی خیلی بیشتر هم دلم به حالش سوخت که در لحظات آخر زندگیش خاطرات جوانیش با یئون وو از ذهنش گذشت... سرنوشت غم انگیزی داشت در حالی که لی هون همه چی داشت این بیچاره انگار هیچی نداشت...
یا ملکه ای که تنها عشقش امپراطور بود و آرزوی اونو داشت و هیچ وقت هم بهش نرسید.. به نظرم این دونفر احساس میکردن تو این دنیا اضافی هستن و جای یه نفر دیگه ای رو گرفتن یا جای یکی دیگه رو تنگ کردن و برای همین هم تصمیم گرفتن بمیرن...
حداقل این دونفر جرئت و شجاعت این کار رو داشتند ولی خب خود من این شجاعت رو نداشتم! در حالی که احساس می کردم زندگیم به آخرش و تهش رسیده در حالی که احساس می کردم دیگه نمیتونم زندگی کنم باید بمیرم ولی باز هم به فکر خانواده ام بودم و بخاطر اونا زنده موندم.. به یه ریسمان هایی چنگ زدم واسه زنده موندن.. ولی واقعا از زندگی تو این دنیا رو دوست ندارم... و نمیدونم چرا خیلی از آدم ها به این دنیا میان که فقط حسرت رو تجربه کنن...
احساس میکنم توی سریال ها اون قدر درگیر نقش دوم ها شدم که زندگی خودم هم مثل اونا شده!
اخیرا سریال دهکده ساحلی چاچا رو دیدم تا شاید حالم بهتر بشه هرچند که در طول کوتاه مدت حالم خوب شد ولی حس و حال غمگینم از بین نرفته.. چطوری میشه مثل هونگ دو شیک زندگی رو ساده گرفت برنامه ریزی نکرد فقط بیکار تو گونگجین چرخید و به آدما کمک کرد؟! ای کاش حداقل میشد رفت تو دنیای سریال ها که اگه میشد دوست داشتم تا آخر عمرم تو گونگجین و دنیای سریالش زندگی کنم... همون دنیای زیبا و مهربون و پر از انسان های خوب..
نظرات